در توضيح مقدمهء دوم مىگوييم اگر جهان جسمانى را از نظر ابعاد ، غير متناهى بدانيم و به قول پاسكال « جهان را كرهاى بدانيم كه مركزش همه جاست و محيطش هيچ جا نيست » جهان ديگر غير از اين جهان تصور ندارد ، ولى اگر اين جهان را محدود و متناهى بدانيم آنچنانكه قدما مىگفتند و امروز نيز طرفداران بزرگى دارد ، خواه آنكه به جسم محيط بر همهء اجسام ( محدّد الجهات ) قائل بشويم يا قائل نشويم ، وجود جهان ديگر تصور دارد . ولى حكماى قديم براهينى دارند مبنى بر اينكه وجود دو جهان جسمانى منفك از يكديگر محال است و آنها را در « الهيات » تحت عنوان « فى وحدة إله العالم » ذكر مىكنند .
دربارهء مقدمهء سوم در مقالهء « علت و معلول » بحث شده است ، در اينجا تكرار نمىكنيم .
و دربارهء مقدمه چهارم در همين مقاله آنجا كه راجع به آفرينش جهان بحث مىشود سخن خواهد رفت .
برهان دوم : اين برهان را صدر المتألّهين اقامه كرده است و تنها بر مبناى اصول و مبادى فلسفى او مىتوان چنين برهانى اقامه كرد :
كثرت فرع بر محدوديت است . آنجا كه محدوديت نيست و سراسر اطلاق و لا حدّى است كثرت و تعدد معقول نيست . واجب الوجود وجود مطلق و بىنهايت است زيرا - چنان كه قبلًا گفتيم - حقيقت وجود به ذات خود حد و قيد و محدوديت برنمىدارد . حد و قيد و محدوديت مساوى است با مقهوريت و معلوليت . به عبارت ديگر هر گونه قيد و حدى كه در حقيقت وجود پيدا مىشود از ناحيهء خارج ذات وجود است و به عبارت ديگر از ضميمه شدن عدم است . در حقيقت وجود به هيچ وجه عدم راه ندارد . وجود نه از آن جهت كه وجود است بلكه از آن جهت كه معلول است و متأخر است و حيثيت صدورى است محدود و مقتدر است . پس چون ذات بارى تعالى وجود محض و محض وجود است محال است كه ثانى داشته باشد .
شيخ اشراق تعبيرى دارد ، مىگويد : « صرف الشئ لا يتثنّى و لا يتكرّر » يعنى هر چيزى خودش در حالى كه فقط خودش است بدون اينكه چيز ديگر با او ضميمه شود دو تا نمىشود و قابل تعدد نيست .
مثلًا اگر انسان را در نظر بگيريم و هيچ چيز ديگر را با او در نظر نگيريم ، جز يك حقيقت نيست و بيش از يك وجود نمىتواند داشته باشد ، هر چه بخواهيم انسان دومى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 1017
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٠١٧