پاسخ اين گفتار بنا بر مسلك امثال بوعلى اين است كه :
نه همه چيز نيازمند به علّت است و نه همه چيز بى نياز از علّت ، بلكه آن چيزى كه در ذات خود خلأى از موجوديّت دارد نيازمند به علّت است و آن چيزى كه در ذاتش چنين خلأى نيست و ذات او عين موجوديّت است او بى نياز از علّت است « 1 » ؛ و ضمنا معلوم گشت كه سخن متكلّمين هم كه مىگويند ملاك نيازمندى به علّت « حدوث » است ، درست نيست ، زيرا به فرض محال اگر فرض كنيم شىء ، حادث باشد و در ذات خود خلأى از موجوديّت نداشته باشد نياز به علّت نخواهد داشت ، و اگر فرض شود كه شىء ، قديم و ازلى باشد ولى در مرتبهء ذات خود خالى از « وجود » است ، نيازمند به علّت است ؛ يعنى همواره علّتى بوده است كه آن خلأ را پر نگه داشته است .
سلوك فكرى صدرالمتألّهين
اما سلوك فكرى صدرالمتألّهين ، از اين طريق - كه اندكى غير طبيعى و غير مستقيم است - نبوده ، بلكه سلوك فكرى وى از اينجا شروع مىشود كه :
« موجود » - يعنى همان چيزى كه موضوع فلسفهء اولى است - و اقرار به واقعيّت آن ، اوّلين گامى است كه راه فيلسوف واقعبين را از « سوفسطائى » خيالباف و منكر همه چيز جدا مىكند . موجود ، يا ماهيّت است و يا وجود است و از ايندو قطعا يكى اصيل است و ديگرى اعتبارى . و در مرحلهء بعدى اثبات مىكند كه آنچه اصيل است « وجود » است نه ماهيّت . و در مرحلهء سوم اثبات مىكند كه حقيقت وجود يك حقيقت است و بس ، و تعدّد و كثرت ، هر چه هست ، در مراتب و مجارى و مظاهر همان حقيقت است .
در مرحلهء چهارم اين سخن را مطرح مىكند كه : حقيقت وجود ، كه بالفرض اصيل است و واحد ، آيا واجب است و يا ممكن ؟ و بعد نتيجه مىگيرد كه : حقيقت وجود ، واجب است نه ممكن ، زيرا اگر ممكن باشد بايد وابسته به غير باشد و حال اين كه « غيرى » ماوراى حقيقت وجود نيست تا حقيقت وجود بدان وابسته باشد .
پس حقيقت وجود مساوى است با وجوب ذاتى ؛ يعنى حقيقت وجود من حيث
هامش
( 1 ) . براى توضيح بيشتر رجوع شود به كتاب علل گرايش به مادّيگرى .