كشف كردهاند اين است كه : واجب الوجود وجود محض است و ماهيّت ندارد ، بر خلاف ممكن الوجودها يعنى ممكنات كه زوج تركيبى هستند و مركّباند از « ماهيّت » و « وجود » .
در اين مرحله است كه اين حكما پاسخ صحيح سؤال گذشته را ( چرا واجب الوجود ، واجب الوجود شده است ؟ و يا چرا علّت نخستين ، علّت نخستين شده است ؟ ) دريافتهاند و خلاصهء پاسخ سؤال فوق اين است كه :
سؤال از « چرايى وجود » ( يعنى سؤال از اين كه فلان شىء چرا موجود شده است ؟ ) در موردى صحيح است كه در ذات خود شىء مورد نظر خلأى از « موجوديّت » در كار باشد ، و امّا آنجا كه خلأى از موجوديّت در كار نيست « چرا گفتن » غلط است ؛ و يا ممكن الوجود كه ذاتى غير از موجوديّت دارد و موجوديّت وارد بر آن ذات مىگردد ، در مرتبهء ذات از « وجود » خالى است ، پس طبعا از نظر عقلى جاى اين سؤال هست كه :
چرا و به چه وسيله اين ذات خالى پر شده است ؟ و چون خود ذات نمىتواند پر كنندهء خود باشد پس به وسيله شىء ديگر كه قبلًا پر بوده و صلاحيّت پركنندگى داشته است ، پر شده است .
اما « واجب الوجود » ، نظر به اين كه ذاتش مساوى موجوديّت و عين موجوديّت است ، پس خلأى از حيث موجوديّت ندارد تا نيازى به « پر شدن » داشته باشد .
در اين سلوك فكرى ، آن چيزى كه ما را به ملاك بى نيازى واجب الوجود از علّت رسانيد عين همان چيزى است كه اصل وجود « واجب الوجود » را براى ما اثبات كرد ، يعنى امتناع تسلسل علل غير متناهيه .
ضمناً تا اينجا معلوم شد كه صرف « موجود بودن » و يا « چيز بودن » ملاك نيازمندى به علّت نيست ، و اشتباهى كه فلاسفهء اروپا داشتهاند همين بوده كه با خود انديشيدهاند كه اگر « شىء » و « موجود » بايد علّت داشته باشد پس همه چيز و همهء موجودات بايد علّت داشته باشند و استثنا در موردى خاص به نام « واجب الوجود » بى مورد است ، و اگر « شىء » و « موجود » مىتواند بدون علّت وجود داشته باشد پس همهء اشياء بايد چنين باشند اعمّ از واجب الوجود و غير او ؛ همچنانكه راسل در كتاب چرا مسيحى نيستم ؟ مىگويد :
« اگر هر چيز بايد علتى داشته باشد ، پس خداى را نيز علتى بايد ، و اگر چيزى بدون علت مىتواند وجود داشته باشد ، آن چيز مىتواند هم خدا باشد و هم جهان . »
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 504
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٠٤