در اين راه ، فيلسوف يك محاسبهء كلّى روى وجود و موجود مىكند و مىكوشد تا اين محاسبه را تا آنجا كه ممكن است دقيقتر و تحليلىتر انجام دهد .
فلاسفه در محاسبهء كلّى خود به اين نتيجه رسيدهاند كه وجود واجب الوجود ضرورى است ، به اين معنى كه اگر واجب الوجود نبود هيچ چيز نبود ، و چون چيز - بلكه چيزهايى - هست پس واجب الوجود نيز هست .
فلاسفه اين مطلب را با استدلالهاى مختلف ذكر كردهاند كه برخى از آنها در اشعار منظومه كه به زودى تفسير خواهيم كرد آمده است . در اين مقدّمه ، ما به يك راه عمده اشاره مىكنيم .
مقدّمتاً توضيح مىدهيم كه فلاسفه وجود واجب الوجود و وحدت او و مجرّد بودن او از مادّه و صفات ثبوتيّه و سلبيّهء او را يك جا و ضمن يك برهان ذكر نمىكنند ، و البتّه امكان پذير نيست كه برهان واحد همهء اينها را يك جا دربر گيرد . براهين فلسفى مانند براهين رياضى مرحله به مرحله پيش مىرود . فلاسفه ، اوّل به طور اجمال اثبات مىكنند كه واجب الوجود در جهان هست و جهان خالى از واجب الوجود نيست . در اين مرحله بيش از اين اثبات نمىشود . امّا اين كه واجب الوجود واحد است يا متعدّد ، مجرّد است يا مادّى ، چه صفاتى دارد ، در مراحل بعدى و با براهين جداگانه اثبات مىشود . دو برهان ذيل را با توجه به اين نكته بايد مورد توجه قرار داد . در منظومه يكى از اين دو برهان كه همان برهان « صدّيقين » است ذكر شده است .
هامش
ما جواب اين مطلب را به طور مفصّل و مشروح در پاورقيهاى جلد دوم اصول فلسفه و روش رئاليسم دادهايم و در اينجا تنها به يك بيان ساده قناعت مىكنيم و مىگوييم اينكه مىگويند « هر مطلبى بايد يا محسوس باشد و يا دليل داشته باشد » خود مطلبى از مطالب است كه به حكم همان قاعدهء ادّعايى آقايان يا بايد محسوس باشد و يا بايد دليل داشته باشد . اما بدون شك اين مطلب جزو محسوسات بشر نيست . نه از نوع مبصرات است و نه از نوع مسموعات و نه از نوع ملموسات و مشمومات و مذوقات . پس قهراً بايد دليلى داشته باشد . اگر دليلى دارد پس آن دليل هم به حكم اين قاعده بايد يا محسوس باشد و يا دليل داشته باشد . عين اين مطلب تكرار مىشود دربارهء آن دليل و اگر هر دليلى ايجاب كند يك دليل ديگرى را ، پس تمام دليلها تبديل مىشوند به مدّعاها و در نتيجه ما به دليلى كه فى حدّ ذاته روشن باشد ( يعنى خود آن ديگر دليل نخواهد ) نخواهيم رسيد . پس هيچ دليلى نخواهيم داشت و نتيجه اين است كه هيچ مطلبى در عالم دليل نخواهد داشت . و امّا اگر در نهايت امر برسيم به دليلى كه فى حدّ ذاته دليل باشد يعنى به خودى خود روشن باشد و نيازى به دليل ديگر نداشته باشد پس معلوم مىشود در ميان مفاهيم بشر مطلبى هست كه از فرط روشنى بى نياز از دليل است ، بنا بر اين اينكه گفته شده است هر مطلبى بايد محسوس باشد و يا دليل داشته باشد مطلب نادرستى است .