كلّى و قاعدهء عقلى است :
1 . اجمالا موجود و بلكه موجوداتى در جهان هست ، جهان هيچ در هيچ نيست .
2 . موجود به حصر عقلى يا واجب است يا ممكن .
3 . ممكن در وجود خود نيازمند به علّت موجده است .
4 . سلسلهء علل ممكنات بايد به واجب منتهى شود ، زيرا تسلسل محال است .
بوعلى فقط به همين جهت كه موجودى خاص ، پلّه و نردبان اثبات واجب قرار نگرفته است اين برهان را « برهان صدّيقين » خوانده است و مدعى شده است كه در واقع خود واجب دليل خودش قرار گرفته است ( آفتاب آمد دليل آفتاب ) .
ولى صدرالمتألّهين معتقد است كه با اينكه برهان بوعلى برهان تمامى است ، عالىترين برهان نيست ، عالىترين برهان كه شايسته است « برهان صدّيقين » ناميده شود برهان ديگرى است ؛ و ما ضمن شرح اشعار منظومه از آن ياد مىكنيم . « 1 »
هامش
( 1 ) . برهان صدّيقين كه صدرالمتألّهين اقامه كرده است مبتنى بر دو اصل اساسى فلسفهء او - اصالت وجود و وحدت وجود - است ، و اينكه تقرير برهان :
اين برهان به دو مقدمه نياز دارد :
مقدمهء اول اين است كه چنان كه در محل خود ثابت شده است ، ماهيّات ، امورى اعتبارى هستند و آن چيزى كه قطع نظر از اعتبار ذهنى متحقق است و واقعيت دار است و بلكه عين تحقق و واقعيت است وجود و هستى است
( اين مسأله همان است كه « اصالت وجود » ناميده مىشود و صدرالمتألّهين در ميان فلاسفه ، قهرمان اين مسأله به شمار مىرود ؛ يعنى اوست كه اين مسأله را براى اولين بار به اين صورت طرح كرده و براهين محكمى بر آن اقامه نموده است . جاى اين مسأله در « امور عامّه » است نه الهيات بالمعنى الاخص ) .
مقدمهء دوم اين است كه وجود - كه بنا بر اصالت وجود ، متحقق است و بلكه عين تحقق است ، و حقيقت است و بلكه جز وجود چيزى نيست - در ذات خود اقتضا دارد وحدت را ؛ يعنى حقيقت وجود اولا حقيقت واحد است نه حقيقتهاى متباينه ، و به تعبير ديگر ( اگر چه تعبير نارسايى است ) حقيقت وجود طبيعت واحد دارد نه طبايع متعدده ، و ثانيا اين حقيقت در ذات خود از آن جهت كه وجود است وحدت را اقتضا مىكند ، پس هر چه را حقيقت فرض كنيم بازگشتش به همان حقيقت وحدانى است ، يعنى هر چه هست همان حقيقت وجود و يا شؤون و تجلّيات وجود است و به هر حال ثانى براى او نيست .
پس بنا بر مقدمهء اول ، حقيقت وجود اصيل است و حقيقى و بلكه عين تحقق است ، و بنا بر مقدمهء دوم ، واحد است و ثانى ندارد ، خودش است و شؤون خودش و بس . اكنون مىگوييم : اين حقيقت يا واجب است يا ممكن . اگر واجب است فهو المطلوب ، و اگر ممكن است پس قائم به غير است . ولى فرض اين است كه حقيقت وجود ، ثانى ندارد ( ليس فى الوجود غير حقيقة الوجود ديّار ) ، پس اگر قائم به چيزى باشد بايد قائم به خود باشد . پس حقيقت وجود ، ماورائى ندارد تا قائم به آن ماوراء باشد . پس حقيقت وجود ، واجب است . حاجى هم مىگويد :اذا الوجود كان واجبا فهو * و مع الامكان قد استلزمه