كه دخالت داشتهاند عبث نيست « 1 » . مثلًا اگر فرض كنيم در آن ساعتى كه دانشجو بايد در كلاس درس حضور يابد و مرتبهاى بر مراتب علمى خود بيفزايد ميل به گردش و تفريح او را از حضور در كلاس درس بازداشته و به گردش و تفريح وادارد ، در اينجا بين قواى مختلف ناهماهنگى برقرار است ، زيرا گرچه قوّهء عامله به هدف و غايت خود رسيده است و همهء آثارى كه بر فعّاليّت اين قوّه مترتّب است بر آن مترتّب مىگردد و از نظر اين قوّه هيچ فرقى بين گردش و تفريح در اين ساعت و گردش و تفريح در وقت ديگر نيست ، و نيز قوّهء شوقيّه نيز به هدف و غايت خود رسيده است و از نظر اين قوّه و آثار اين قوّه هيچ فرقى بين اين ساعت و ساعت ديگر نيست ( زيرا او به هر حال به كمال خود نائل شده است ) ، ولى از نظر قوّهء عاقله اين كار بى اثر و بدون نتيجه است ، يعنى نتيجهاى كه عقل آن را تصويب كند ندارد ، زيرا به خاطر نيل به يك هدف كوچك و ناچيز از يك هدف بزرگتر بازمانده است و به همين دليل است كه آن را « عبث » مىخوانيم . پس در حقيقت چنين نيست كه قوّهاى از قوا يا فاعلى از فاعلها كارى را بدون هدف و بدون توجّه به مقصد و نتيجه انجام داده باشد ، بلكه آن قوايى كه فعاليت كرده و فاعل بالفعل شدهاند به هدف خود نائل گشتهاند و آن قوّهاى به هدف خود نرسيده است كه در اثر ضعف و ناتوانى نتوانسته است فعاليت كند . پس آن قوّهاى كه فعاليت كرده هدف داشته است و آن قوّهاى كه هدف نداشته فعاليت هم نداشته است ؛ و به تعبير ديگر فعل مزبور - كه گمان مىرود كه عبث بوده است - از لحاظ مبدأ قريب و مبدأ بعيد داراى هدف و نتيجه بوده است و فقط از نظر مبدأ ابعد بى هدف بوده است ، امّا وقتى كه از اين نظر هم دقّت مىكنيم مىبينيم كه مبدأ ابعد در اين فعل اصلا دخالت نداشته است نه اينكه دخالت داشته است و بىهدف بوده است .
اكنون به خوبى مىتوانيم معانى اين اشعار حاجى سبزوارى را كه در منظومه است درك كنيم :
فغاية لقوّة فى العضلة * مثل الطّبائع دواما حاصلة
هامش
( 1 ) . ضمنا از اينجا مىتوان نتيجه گرفت كه معناى حكيمانه بودن افعال يك فرد اين است كه بين همهء قواى او ، يعنى قواى ادراكى و شوقى و عملى او ، هماهنگى وجود داشته باشد . و امّا اينكه راه به وجود آمدن اين هماهنگى چگونه و به چه ترتيب است ، بر عهدهء علوم اخلاقى و تربيتى است و اين هماهنگى همان است كه در اصطلاح علماى اخلاق « عدل » ناميده شده است .