اصالت
« اصالت » فقط مقابل « اعتباريّت » است ؛ يعنى آيا آن چيزى كه در ماوراى ذهن ما متن واقعيت را تشكيل مىدهد و منشأ آثار خارجى است وجود است يا ماهيّت « 1 » ؟
لِأَنَّهُ مَنبَعُ كُلِّ شَرَفٍ * وَ الفَرق بَينَ نَحوى الكُون يَفى
زيرا منشأ هر خير و كمالى وجود است
و فرق ميان دو نحو از وجود ( خارجى
و ذهنى ) كافى است ( براى اثبات مطلوب )
هامش
( 1 ) . براى توضيح مطلب ذكر دو مقدمه لازم است :
الف . ذهن بشر قادر است كه بعضى مفاهيم را از مفاهيم ديگر انتزاع كند . در مباحث بعدى روشن خواهد شد كه لزومى ندارد تمامى معانى و مفاهيم ذهنى مستقيماً مصداق خارجى داشته باشد . مثلًا ذهن بشرى تصور از « عدم » دارد ، مفهوم عدم يكى از مفاهيم ذهنى است ؛ در صورتى كه مىدانيم عدم ، لا شيئيّت است و امكان ندارد مصداق حقيقى داشته باشد ، هر چه را مصداق عدم فرض كنيم او يك شىء خواهد بود و شىء مصداق وجود است نه عدم .
مفهوم عدم يك مفهوم انتزاعى و نسبى است و مصداقهايش مصداق اعتبارى .
ب . از هستى و چيستى ( وجود و ماهيت ) كه در همهء اشياء تشخيص داده مىشود قطعاً يكى اعتبارى است و ديگرى اصيل . ممكن نيست هر دو اعتبارى و يا هر دو اصيل باشد . اگر هر دو اعتبارى باشد لازم مىآيد هستى و چيستى اشياء انديشهء محض باشد و در خارج نه از هستى خبرى باشد و نه از چيستى و اين خلاف اصل بديهى و قطعى اوّلى ماست كه : « واقعيتى بلكه واقعيتهايى در خارج از انديشهء ما هست » . اين اصل تكيه گاه و نقطهء شروع فلسفه است و راه فلسفه از سفسطه و راه رئاليسم از ايدئاليسم در همين نقطه از يكديگر جدا مىشود .
همچنين ممكن نيست هيچكدام اعتبارى نباشند و هر دو اصيل باشند ، زيرا اگر هر دو اصيل باشند يا اين است كه در خارج متحدند و مجموعاً يك واحد واقعيت را تشكيل مىدهند يا دو واحد واقعيت را تشكيل مىدهند . اگر در خارج متحد باشند لازم مىآيد حيثيت وجود عين حيثيت ماهيت باشد و حال آنكه بالضروره حيثيت ذاتى وجود غير از حيثيت ذاتى ماهيت است ؛ بعلاوه لازم مىآيد همهء ماهيتها يك ماهيت باشند ، زيرا هر ماهيتى مساوى با وجود خواهد بود و قهراً همهء ماهيتها مساوى هم و عين هم خواهند بود . و اگر مجموعاً دو واحد را تشكيل دهند مستلزم اين است كه هيچ واحدى وجود نداشته باشد زيرا هر يك از دو واحد نيز به نوبهء خود مركّب خواهند بود از ماهيّت و وجود ، و هر يك از آن ماهيت و وجودها نيز از ماهيت و وجود ديگرى و همچنين الى غير النهايه ، و منتهى نخواهد شد به ماهيت و وجودى كه مركّب از ماهيت و وجود ديگرى نباشد ؛ يعنى هر واحدى مركّب از دو واحد خواهد بود و آن واحد نيز به نوبهء خود از دو واحد ديگر مركّب خواهد بود و همين طور الى غير النهايه و به واحد غير مركّب از دو واحد منتهى نخواهد شد . پس به واحد واقعى نخواهيم رسيد و چون به واحد واقعى نمىرسيم كثير واقعى نيز نخواهيم داشت . پس لازمهء اينكه ماهيت و وجود دو حيثيت جداگانهء واقعى در كنار هم باشند اين