شرح : در اين بيت دو برهان بر اشتراك معنوى اقامه شده است :
الف . وجود ، صلاحيّت دارد كه منقسم شود به اقسامى و تنها مشترك معنوى صلاحيت انقسام را دارد .
توضيح اينكه : معنى انقسام عقلى ( در مقابل انقسام خارجى و عينى ) اين است كه يك مفهوم عام به اضافهء يك قيد ، قسم خاص مىشود و به اضافهء قيد ديگر ، قسم ديگر . مثلًا مىگوييم : حيوان يا ناطق است يا غير ناطق . حيوان بعلاوهء « ناطق » يك نوع از حيوان است و بعلاوهء « غير ناطق » انواع ديگر است . اگر اشتراك فقط در لفظ باشد و هيچ گونه معنى و مفهوم مشتركى در كار نباشد ، انقسام كه از ضميمه شدن قيود به معنى مشترك تحقق مىيابد تحقق نمىيافت . از طرفى مىبينيم وجود منقسم مىشود به وجود بالفعل و وجود بالقوه ، وجود خارجى و وجود ذهنى ، وجود قديم و وجود حادث ، وجود واجب و وجود ممكن ؛ پس معلوم مىشود مشترك معنوى است .
ب . دليل ديگر اين است كه بدون شك وجود و عدم نقيض يكديگرند . در فارسى « نيستى » نقيض « هستى » است . فرضاً لفظ « وجود » را مشترك بدانيم ، در لفظ « عدم » نمىتوانيم احتمال بدهيم كه اشتراك فقط در لفظ است ، زيرا آنوقت مجبوريم قائل شويم لفظ « عدم » از يك سلسله معانى متعدد حكايت مىكند كه همه در مقابل وجود و نقيض وجودند ، و حال آنكه اعدام - چنان كه بعداً خواهيم گفت - تمايز واقعى از يكديگر ندارند . پس عدم كه نقيض وجود است مشترك معنوى است ، يعنى يك لفظ است كه از يك مفهوم عام حكايت مىكند . از طرف ديگر مىدانيم كه نقيض واحد ، واحد است ، يعنى يك چيز نمىتواند دو نقيض داشته باشد ، زيرا اگر فرض كنيم فقط يكى از دو نقيض آن تحقق يابد و ديگرى تحقق نيابد در اين صورت اگر خود آن طرف تحقق داشته باشد مستلزم اجتماع نقيضين است كه محال است ، و اگر تحقق نداشته باشد مستلزم ارتفاع نقيضين است و ارتفاع نقيضين نيز محال است . پس وحدت « مفهوم عدم » كه نقيض « مفهوم وجود » است دليل وحدت مفهوم وجود و عدم تعدد آن است ، پس « وجود » مشترك معنوى است .
وَ أَنَّهُ لَيسَ اعتِقادُهُ ارتَفَع * اذا التَّعَيَّن اعتِقاده امتَنَع
و اينكه اعتقاد به اصل وجود از بين نمىرود
آنگاه كه اعتقاد به خصوصيت وجود ناممكن شود