بد تفسير شدن عدالت
اما تمام علت اين نيست ، يك علت مهم ديگر هم هست كه اثرش از علت اول اگر بيشتر نباشد كمتر نيست . امشب مىخواهم در اطراف اين علت بحث كنم . آن علت اين است كه اصل عدل در اسلام از طرف عدهاى از پيشوايان و علماى اسلام بد تفسير و توضيح داده شد و با آنكه عده ديگرى در مقابل آنها مقاومت كردند فايدهاى نكرد و دسته اول پيش بردند .
يك قانون خوب و عالى در درجه اول بايد خوب تفسير شود و در درجه دوم بايد خوب اجرا و تنفيذ گردد ، اگر خوب تفسير نشود فرضا آنها كه متصدى اجرا و تنفيذ هستند بخواهند خوب اجرا كنند فايده ندارد ، زيرا همان طورى اجرا مىكنند كه تفسير شده ، و اگر هم قصد خوب اجرا كردن نداشته باشند براى آنها چه بهتر . وقتى متصديان تفسير قانون ، مطابق با نيّات سوء اجرا كنندگان تفسير كردند عملا و نتيجتا خدمتى به آنها كردهاند و آنها را از زحمت و دردسر مردم نجات دادهاند ، خواه آنكه تفسيركنندگان از اول قصدشان اين باشد كه به قانون و مردم خيانت كنند ، و يا همچون قصدى نداشته باشند ، فقط روى كجفهمى بد تفسير كنند .
در تفسير اصل عدل همينطور شد . غالبا و شايد همه كسانى كه منكر اين اصل در اسلام شدند - به شرحى كه عرض خواهم كرد - سوء نيتى نداشتهاند ، فقط روى قشرى فكر كردن و متعبّدمآبانه فكر كردن ، مسلمانان را به اين روز انداختند . اين بود كه براى اسلام دو مصيبت پيش آمد :
يكى مصيبت سوء نيت در اجرا و تنفيذ ، كه از همان اوايل در اثر قرار نگرفتن چرخ خلافت روى محور اصلى خود ، به صورت تفضيل نژاد عرب بر غير عرب و تفضيل قريش بر غير قريش و به صورت آزاد گذاشتن دست عدهاى در حقوق و اموال و محروم كردن عده ديگر پيش آمد ، و قيام على ( ع ) در خلافت بيشتر براى مبارزه با اين انحراف بود و بالاخره هم منجر به شهادتش شد ، و بعد هم در زمان معاويه و ساير خلفا شدت يافت .
مصيبت ديگر از طرف عدهاى قشرىمآب و متعبد مآب وارد شد كه روى يك سلسله افكار خشك ، به يك نوع توضيحها و تفسيرهاى كج و معوج پرداختند كه