تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 772

مساهمون:

ص٧٧٢
كه در آن عالم ( عالم برزخ ) احساس داريم ، ناچار مىشويم كه با از بين رفتن بدن جسمانى به چيز ديگرى كه وجود دارد معتقد شويم . اما آقاى مطهرى ايرادى به استدلال آقاى مهندس بازرگان دربارهء تكامل در كتابشان گرفتند و گفتند خود تكامل در جهت استدلال ما نيست تا از آن استنتاج كنيم كه اصل سومى در كار است ، بلكه تكامل فرد است كه اين طور است ، در حالى كه به نظر بنده عكس اين قضيه است . تكامل فرد يكى از خواص موجود زنده است . موجود زنده خواص ديگرى هم دارد مثل توليد مثل ، حركت ، صيانت نفس ، دفاع ، رشد . آن حالتى كه شما بيان مىكنيد فقط رشد اوست كه موجود زنده به وجود مىآيد ، بعد جوان مىشود ، بعد رشد پيدا مىكند ، بعد ميانسال مىشود ، بعد پير مىشود و از بين مىرود . تكاملى كه آقاى مهندس بازرگان به آن اشاره كرده‌اند ، پيدا كردن يك قاعده و كشف نظامى است در طبيعت كه از به دو خلقت تاكنون بوده و آن اين است كه موجودات زنده در جهت پرعضوى و تكامل پيش مىروند . اين خودش مسأله‌اى است جداى از آن و اين خودش مسأله‌اى قابل توجه است . به همين جهت هم هست كه افكار داروين به سمت الهيون خيلى نزديكتر است ، كما اينكه خودش موحد بوده است . اما مسألهء آرزو كه در آخر مطرح فرمودند ، فرمودند آنهايى كه مىگويند آن چيزى است كه ما نداريم ، حرفشان غلط است . استاد : نه ، « انسان طالب چيزى است كه ندارد » . بحث روى ماهيت « طلب » است . - اين ايراد وارد است . اما فرمودند كه ما دنبال چيزهايى هستيم ، وقتى به آنها مىرسيم مىبينيم آنها را نمىخواسته‌ايم ، پس اين دليل بر آن است كه تظاهر و تجلى آرزوها چيزى است ، واقعيتشان يك چيز ديگر است كه از آن هم نتيجه گرفته‌اند ، در حالى كه اين طور نيست . ما يك چيزهايى را مىخواهيم و طلب و آرزو مىكنيم و به آنها هم مىرسيم و مىدانيم همان است ، بعد خسته مىشويم . يعنى براى انسان لذت و الم عادى مىشود و اين شايد يكى از رمزهاى خلقت است كه اگر انسان دردش ابدى و به همان شدت مىماند و لذتش هم همين طور ، قابل بقا نبود و يك مصيبت كافى بود تا او را از بين ببرد ، يعنى همان قدر كه در وهلهء اول ورود يك مصيبت متأثر و ناراحت مىشد ، اگر مىخواست الى الابد در همان حالت بماند از بين مىرفت . انسان اين خاصيت را دارد كه در مقابل لذائذ و المها وضعش عادى مىشود ، خسته مىشود و چون خسته مىشود ديگر لذت نمىبرد ، نه اينكه بعد كه رسيده ديده اين آن چيزى كه مىخواسته نيست . اتفاقا گاهى به آن مىرسد و