عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ
( 1 ) كه من يك وقت در قرآن مطالعه كردم ديدم جزء مشتركات همه پيغمبران يكى همين است كه با اين حس تقليد مردم مبارزه كردهاند . حرف ما اين است كه اگر پيغمبران نيامده بودند و رهبرى نكرده بودند ، اصلا اين عقل در همان حد كودكى مانده بود و بشر به اين حد نرسيده بود . ما الآن بشر آزاد شده را داريم مىبينيم مىگوييم مىرود به كرهء ماه ، خيال مىكنيم اگر پيغمبران هم در چند هزار سال پيش نيامده بودند بشر امروز مىرفت به كرهء ماه ، در صورتى كه اين پيغمبران بودند كه آمدند و آمدند و زنجيرها را از عقل بشر پاره كردند و پاره كردند و به او شخصيت دادند . آخر موجودى كه در مقابل ساختهء خودش تعظيم مىكرده ، آتش را پرستش مىكرده ، خاك را پرستش مىكرده ، سنگ را پرستش مىكرده ( مىگويند هيچ موجودى در دنيا نيست الّا اينكه مدتى خدايى كرده ) وقتى پيغمبرانى مىآيند او را از عبادت هر چيزى جز خداى يگانه آزاد مىكنند و يك تكيهگاه ديگرى به او مىدهند تا اينكه تكيهگاهها را از او مىگيرند و به او مىگويند تو اشرف مخلوقات هستى
وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ
( 2 ) ، اينها براى تو آفريده شده است ، حتى مىگويد خورشيد و ماه و ستاره مسخر توست و براى توست و تو اشرف مخلوقات هستى ، آن وقت است كه اين بشر دست و پايش آزاد مىشود .
حضرت امير در باب فلسفهء آمدن پيغمبران مىفرمايد : فَبَعَثَ فيهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ الَيْهِمْ انْبياءَهُ لِيَستَأدوهُمْ ميثاقَ فِطْرَته پيامبران را پشت سر هم فرستاد تا آن پيمانى را كه در فطرت مردم از آنها گرفته از ايشان بخواهند ( خيلى تعبير عجيبى است ! ) يعنى آنها را بر جادهء فطرت و طبيعتشان بيندازند ، موانع فطرتشان را بر طرف كنند وَ يُذَكِّروهُم مَنْسِىَّ نِعْمَتِه نعمتهايى كه به آنها داده و فراموش كردهاند به يادشان بياورند ، بشناسانند به آنها كه تو چه هستى و چه نعمتهايى به تو دادهام ، اين نعمتهايى كه تو خودت را در خدمت او قرار مىدهى ، او در خدمت تو باشد . « و يثيروا لهم دفائن العقول » ( 3 ) ( دفائن ، گنج را مىگويند كه در زير خاك است ، چون در زير خاك است و خاك رويش را گرفته آدم از رويش راه مىرود ولى نمىفهمد كه زير پايش گنج است . « اثاره »
هامش
( 1 ) . زخرف / 23 .
( 2 ) . اسراء / 70 .
( 3 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 1 .