اين قطرهء باران مدتها بايد در شكم اين حيوان بماند تا تبديل شود به يك گوهر و در واقع اصلا فلسفهء صدف ، پرورش دادن گوهر است در داخل خودش ، و مدتها هم بايد اين ماده در داخل شكم اين حيوان باشد تا پرورش پيدا كند ، همين كه رسيد به مرحلهاى كه ديگر گوهر گوهر شد ، مرحلهء اين است كه ديگر صدف بدون فايده است و بايد بشكند و دور ريخته شود و گوهر از آن استخراج گردد . بابا افضل گفت :
تا گوهر جان در صدف تن پيوست * وز آب حيات صورت آدم بست گوهر چو تمام شد ، صدف چون بشكست * در طرف كله گوشهء سلطان بنشست خواست بگويد اين موت و حياتهايى كه در دنيا مىبينيد ، در واقع مادهء عالم مأموريت دارد كه صورتها را در داخل خودش پرورش بدهد ، تكميل كند ، وقتى كه كامل شد ، خود به خود بايد اين بشكند تا بعد زمينه بشود براى پرورش دادن گوهرهاى ديگرى .
لهذا از قديم دربارهء سرّ موت و راز مرگ بحث مىكردند ، كه علت مردن - نه فايده و فلسفهء مردن - چيست ؟ يك موجود كه زنده مىشود ، چرا بعد دورهاى را طى مىكند ، بعد پير مىشود ، بعد از ميان مىرود ؟ بعضيها مثل بو على همين علل طبيعى را مطرح مىكردند و اينكه حرارت غريزى بر اساس عللى كم كم رو به كمبود مىگذارد . شايد علوم طبيعى امروز هم اغلب بر اساس چنين اصولى توجيه كنند ، ولى يك عده ديگرى مىگفتند اين يك ريشهء اساسىتر دارد و اين علل طبيعى معلول يك علت اساسىتر است و آن علت اساسىتر همين است كه مادهء عالم در داخل وجود خودش وقتى كه صورتها و فعليتهايى را پرورش مىدهد و تكميل مىكند ، هر اندازه كه آنها كاملتر بشوند ، علايق ميان آنها كمتر مىشود و هر چه كه علايق كمتر شد ، از يكديگر بيشتر جدا مىشوند . تشبيه مىكردند به مغز بادام و پوست بادام يا مغز گردو و پوست گردو كه در ابتدا كه به وجود مىآيد ، آن قدر با يكديگر آميخته هستند كه يكى هستند و بايد هم باشند . تدريجا اين مجموعه به اين صورت در مىآيد كه مغز در داخل گردو پرورش پيدا مىكند تا به حد كمال مىرسد ، ولى رسيدن آن به حد كمال مساوى است با اينكه علايق ضعيفتر و كمتر بشود ، تا آن آخر كار ، پوست گردو به صورت يك قشر جامد در مىآيد و وقتى كه مىشكنيد ، مىبينيد مغز به كلى از پوست جداست .
به هر حال اگر كسى به فلسفهء بقاى صور قائل باشد و اينكه نشئهاى ماوراى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 303
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٠٣