« چون در براهين حكما بر اثبات وجود بارى نظر دقيق مىكنيم ، مىبينيم همه منتهى به سه برهان اصلى مىشود : يكى « برهان وجودى » كه آنسلم آورده و دكارت و هممشربان او يعنى اكثر حكماى جزمى و اصحاب عقل همان را به عبارات مختلف پذيرفتهاند و به طور خلاصه اين است كه ما تصور كمال و ذات كامل را داريم ، و ذاتى كه وجود نداشته باشد كامل نيست . ( چون ما تصور كامل را داريم و اگر وجود نداشته باشد كامل نيست ، پس اين تصور داشتن ملازم وجود داشتن است ) ( 1 ) . ذات كامل حقيقىترين ذوات است ، پس چگونه ممكن است وجود نداشته باشد ؟ و لزوم وجود براى ذات كامل مانند لزوم درّه است براى كوه يا لزوم وجود زاويه است براى مثلث . ولى عجب است كه اين استدلاليان توجه نمىكنند كه وجوب كمال براى ذات كامل ، پس از آن است كه ذات كامل را متحقق بدانيم . ( مىگويد شما كه مىگوييد ذات كامل ، آن كه تا حالا فقط تصور كمال است . اول ثابت بكن كه او وجود دارد ، تا كمالش هم ثابت بشود ، هنوز بحث در اصل وجود آن است ) ( 2 ) . آرى ، كوه اگر موجود باشد ، درّه لازم است اما اگر كوه نباشد ، درّه هم نخواهد بود ، و نيز ضرورت وجود زاويه براى مثلث سبب ضرورت وجود مثلث نمىشود ( اگر مثلث باشد ، زاويه دارد اما آيا چون مثلث زاويه مىخواهد ، حتما بايد مثلثى وجود داشته باشد ؟ نه ) ( 3 ) . به عبارت ديگر تصور درّه را براى كوه واجب مىدانيم ( اما به شرط اينكه كوهى باشد ) ( 4 ) اما وجود كوه از كجا واجب شد ؟ پس همچنين تصديق مىكنيم كه تصور وجود براى تصور ذات كامل ، واجب است اما تحقق وجود ذات كامل از كجا واجب است ؟ ( اگر ذات كاملى باشد ، ما برايش تصور وجود مىكنيم اما از كجا كه وجود داشته باشد ؟ ) ( 5 ) . اين حكم در مقام تمثيل مانند آن است كه كسى بگويد من تصور صد پاره زر مسكوك دارم ، پس صد پاره زر مسكوك در بغل دارم . ( ريشهء همهء اينها اين شد كه ما چون تصور ذات كامل را داريم ، پس او وجود دارد . مىگويد عجب حرفى است ! اين دليل نمىشود كه چون ما تصور مىكنيم ، او وجود دارد ) ( 6 ) .
البته ممكن است شما صد پاره زر مسكوك داشته باشى اما بسيار فرق باشد از انديشه تا وصول ، همچنين وجود ذات كامل را منكر نيستيم اما تصورش مستلزم وجودش نيست . » ( 7 )
هامش
( 1 ) و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 . جملهء داخل پرانتز از استاد است .
( 7 ) . سير حكمت در اروپا ، ص 259 و 260 .