ببرى . چون فكر وجود دارد پس مفكّر وجود دارد ، از كجا كه تو وجود داشته باشى ؟ اين به تو مربوط نيست . فكرى وجود دارد ، فكر هم مفكّر مىخواهد . اما اگر بگويى نه ، « من فكر مىكنم » ( همين كه دكارت گفته است ) پس فكر مطلق را درك نمىكنى ، فكر را در حالى درك مىكنى كه اين « م » هم به آن اضافه شده است . « من فكر مىكنم » يعنى فكر خودم را درك مىكنم . وقتى مىگويى « من فكر مىكنم » قبل از آنكه فكر را درك كنى ، مضاف اليه آن را ( كه خودت است ) درك مىكنى . پس قبل از اينكه فكر را درك كنى خودت را درك كردهاى ، آن وقت چطور مىخواهى از فكر پى به وجود خودت ببرى ؟
فكر شخصى را كه مىگويى « فكر مىكنم » ، آن وقت درك مىكنى كه خود آن « م » « مىكنم » ( يعنى من ) را قبلا درك كرده باشى .
بعد دكارت اين را پايهء حرفهاى ديگرى قرار داده است و آمده روى تصوراتش ، كه اين تصوراتى كه در ذهن من وجود پيدا كرده ، از كجا آمده است ؟ اين تصورات را خودم ايجاد كردهام ؟ چيز ديگرى ايجاد كرده است ؟ تا مىرسد به همين تصور نامتناهى . مىگويد يك تصور در ذهن من وجود دارد و آن تصور خداست . تصور خدا خيلى تصور بزرگى است ، اين را حتما خود من به وجود نياوردهام ، چون من ناقصم و از ناقص كامل زاده نمىشود . اين تصور مثل كلاهى است كه مىگوييم براى سر من گشاد است ، من كوچكتر از آن هستم كه خودم اين تصور را در خودم به وجود آورده باشم و هر چيزى كه مثل من است [ كوچكتر از آن است كه ] اين تصور را به وجود آورده باشد . چون من تصور « نامتناهى » دارم ، مبدأ تصور نامتناهى بايد نامتناهى باشد .
حالا عبارت دكارت را برايتان مىخوانم :
« . . . باقى مىماند يك امر و آن تصورى است كه از خداوند در ذهن دارم ، يعنى ذات نامتناهى و جاويد بىتغيير مستقل و همهدان همهتوان كه خود من و هر چيز ديگرى كه موجود باشد معلول و مخلوق اوست . اين تصور را حق اين است كه نمىتوانم از خود ناشى بدانم ، زيرا من وجود محدود و متناهى هستم ، پس نمىتوانم تصور ذات نامحدود و نامتناهى را ايجاد كنم ، زيرا كه حقيقت ذات نامتناهى قويتر از حقيقت ذات محدود است و ناچار بايد تصور ذات نامتناهى در ذهن من از وجود نامتناهى ايجاد شده باشد . »
اين هم جواب خيلى واضحى دارد و آن اين است كه تصور شىء و حقيقت شىء دو امر جداست . ذات نامتناهى از من بزرگتر است . البته اگر ذات نامتناهى در ذهن من
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 214
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢١٤