در مسألهء جنگ عقل و عشق مىبينيد كه هميشه پيروزى را با عشق دانستهاند و محكوميّت را با عقل :
نيكخواهانم نصيحت مىكنند * خشت بر دريا زدن بىحاصل است
شوق را بر صبر قوّت غالب است * عقل را با عشق دعوى باطل است
يك چنين حالتى را « عشق » مىنامند . عيب اساسى اين حالت اين است كه از اختيار انسان خارج است . اين قابل توصيه نيست . برخى امور است كه اگر پيدا بشود ، به شرط اين كه انسان در برخورد با آن به نحو احسن رفتار كند مفيد واقع مىشود ولى خودش قابل توصيه نيست ، مثل مصيبت . مصيبت براى انسان مىتواند آثار بسيار مفيدى داشته باشد امّا قابل توصيه نيست كه به انسان بگويند تو به دست خودت براى خودت مصيبت به وجود بياور چون مصيبت و بلا يك كورهء خيلى خوبى است براى اصلاح انسان . اين مسألهاى كه به نام « عشق » ناميده مىشود نيز چيزى است كه اگر پيش آمد ممكن است يك كسى را خراب كند ، ممكن هم هست يك كسى را آباد كند ، ولى به هر حال يك امر قابل توصيه نيست . اگر هم عرفا آن را توصيه كردهاند آنها يك ادّعايى دارند ؛ ادّعاشان اين است كه مىگويند آدم كامل مثل يك آدمى است كه شنا را خوب بلد است كه اگر يك كسى را كه شنا بلد نيست در دريا هم بيندازد ، اگر ديد غرق مىشود مىتواند او را بگيرد و بيرون بياورد . آنها معتقدند كه يك آدم كامل اگر بر يك ناقص اشراف داشته باشد ، مىتواند مراقب و مواظب او باشد و نگذارد هلاك بشود ( 1 ) .
مثل آن تمرينى كه بچّهها را در استخر مىدهند . به بچّه نمىشود توصيه كرد كه به تنهايى برو در استخر ، امّا تحت مراقبت يك نفر مربّى مانعى ندارد ، او مراقبش است ، اگر ديد دارد غرق مىشود نجاتش مىدهد .
همچنين اينها معتقدند كه اين يك امرى است كه اگر رخ بدهد ، در انسان وحدت و تمركز ايجاد مىكند ، يعنى او را از هزاران رشته تعلّق جدا مىكند . يك عيب اساسى در ما اين است كه در روح ما صدها رشته به صدها شىء وابستگى دارد نه به يك شىء ؛ به صدها شىء از نظر روح و معنا وابسته هستيم ، مثل يك انسانى يا يك حيوانى كه با
هامش
( 1 ) . حال من به عقيدهء اينها ، درست يا نادرست ، كارى ندارم .