3 . فطرت
در مورد انسان لغت « فطرت » را به كار مىبريم . « فطرت » مانند « طبيعت » و « غريزه » ، يك امر تكوينى است ، يعنى جزء سرشت انسان است ( اگر مىگويم تكوينى است مىخواهم بگويم اكتسابى نيست ) ، امرى است كه از غريزه آگاهانهتر است .
انسان آنچه را كه مىداند مىتواند بداند كه مىداند ؛ يعنى انسان يك سلسله فطريّات دارد و مىداند كه چنين فطريّاتى دارد .
آيا انسان فطريّاتى دارد ؟
فرق ديگرى كه فطريّات با غريزه دارد اين است كه غريزه در حدود مسائل مادّى زندگى حيوان است و فطريّات انسان مربوط مىشود به مسائلى كه ما آنها را مسائل انسانى ( مسائل ما وراء حيوانى ) مىناميم . پس در حقيقت [ بحث ] فطرت اين است كه آيا اين مسائلى كه به عنوان مسائل خاصّ انسانى - يعنى ما وراء حيوانى - مطرح است و براى حيوان مطرح نيست همه اكتسابى است و ريشهاى در ساختمان انسان ندارد ، يا اينكه نه ، همهء اين مسائل ريشهاى در ساختمان انسان دارد و فطرى انسان است ؟
مثلًا مسألهاى است به نام « حقيقت خواهى » كه خودش يك مطلبى است . مقصودم از حقيقتخواهى ، اين [ حالتى ] است كه انسان مىخواهد به واقعيّت مجهولاتى كه در برابرش هست نائل شود و حقايق مجهولات را كشف كند . اوّلًا آيا انسان حقيقت خواه است يا خير ؟ ممكن است كسى منكر شود و بگويد اصلًا انسان حقيقتخواه نيست و اگر انسان حقيقت را مىخواهد ، براى منافع خودش مىخواهد ، كه اين بحث در باب علم هست ( چون علم مىخواهد حقيقت را براى انسان كشف كند ) كه آيا انسان براى علم ارزش ذاتى قائل است يا فقط ارزش ابزارى قائل است ؟
بدون ترديد علم وسيلهاى براى انسان است : « توانا بود هر كه دانا بود » ، علم به انسان قدرت مىدهد و وقتى كه قدرت داد وسيلهاى مىشود كه انسان با آن به زندگى خودش بهبود بخشد ؛ ولى يك مسألهء ديگر نيز هست : آيا علم براى انسان ارزش ذاتى هم دارد يا ندارد ؟ اگر قائل شديم كه علم براى انسان در حال حاضر ارزش ذاتى دارد ، يعنى انسان امروز حقيقت خواه است [ اين سؤال مطرح مىشود ] كه آيا اين