به وسيلهء يك فرد به ديگران ابلاغ مىگردد .
همينجاست كه انديشهء ختم نبوّت ، ما را با پرسشهايى مواجه مىكند ، كه : آيا ختم نبوّت و عدم ظهور نبىّ ديگر بعد از خاتم النّبيّين به معنى كاهش استعدادهاى معنوى و تنزّل بشريّت در جنبههاى روحانى است ؟ آيا مادر روزگار از زادن فرزندانى ملكوتى صفات كه بتوانند با غيب و ملكوت پيوند داشته باشند ناتوان شده است و اعلام ختم نبوّت به معنى اعلام نازا شدن طبيعت نسبت به چنان فرزندانى است ؟
بعلاوه ، نبوّت معلول نيازمندى بشر به پيام الهى است و در گذشته طبق مقتضيات دورهها و زمانها اين پيام تجديد شده است . ظهور پياپى پيامبران ، تجديد دائمى شرايع ، نسخههاى مداوم كتب آسمانى همه بدان علّت است كه نيازمنديهاى بشر دوره به دوره تغيير مىكرده است و بشر در هر دورهاى نيازمند پيام نوين و پيامآور نوينى بوده است . با اين حال ، چگونه مىتوان فرض كرد كه با اعلام ختم نبوّت اين رابطه يكباره بريده شود و پلى كه جهان انسان را به جهان غيب متّصل مىكند يكسره خراب گردد و ديگر پيامى به بشر نرسد و بشريّت بلا تكليف گذاشته شود ؟
از اينها همه گذشته ، چنان كه مىدانيم در فاصلهء ميان پيامبران صاحب شريعت مانند نوح و ابراهيم و موسى و عيسى يك سلسله پيامبران ديگر ظهور كردهاند كه مبلّغ و مروّج شريعت پيشين بودهاند . هزاران نبى بعد از نوح آمدهاند كه مبلّغ و مروّج شريعت نوحى بودهاند ؛ همچنين بعد از ابراهيم و غيره . فرضاً انقطاع نبوّت تشريعى را بپذيريم و بگوييم با شريعت اسلام شرايع ختم شد ، چرا نبوّتهاى تبليغى بعد از اسلام قطع شد ؟ چرا اينهمه پيامبر بعد از هر شريعتى ظهور كردند و آنها را تبليغ و ترويج و نگهبانى كردند ، امّا بعد از اسلام حتّى يك پيامبر اينچنين نيز ظهور نكرد ؟
اينهاست پرسشهايى كه از انديشهء ختم نبوّت ناشى مىشود .
اسلام كه خود عرضه كنندهء اين انديشه است پاسخ اين پرسشها را داده است .
اسلام انديشهء ختم نبوّت را آنچنان طرح و ترسيم كرده است كه نه تنها ابهام و ترديدى باقى نمىگذارد ، بلكه آن را به صورت يك فلسفهء بزرگ در مىآورد . از نظر اسلام ، انديشهء ختم نبوّت نه نشانهء تنزّل بشريّت و كاهش استعداد بشرى و نازا شدن مادر روزگار است و نه دليل بىنيازى بشر از پيام الهى است و نه با پاسخگويى به نيازمنديهاى متغيّر بشر در دورهها و زمانهاى مختلف ناسازگار است ، بلكه علّت و فلسفهء ديگرى دارد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 154
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٥٤