بفهمد كه قدرت هم موجودى است از موجودات اين عالم ؛ با آنكه همه كار را با قدرت مىكرد خود قدرت را نمىديد ؛ با اينكه غرق در قدرت بود قدرت را درك نمىكرد . و اگر عجز مطلق هم بود و قدرت نبود عجز نيز شناخته نمىشد .
همچنين است علم و جهل . اگر فرض كنيم جهل در عالم نبود و بشر همه چيز را مىدانست و در برابر هيچ حقيقتى نادانى خود را احساس نمىكرد و در روشنايى علم همه چيز برايش روشن و آشكار بود ، با اينكه غرق در علم بود و همه چيز را با نور علم مىديد ، از خود علم غافل بود ؛ همه چيز را مىديد و مىفهميد و به او التفات داشت الّا خود علم كه نمىتوانست به او التفات داشته باشد . ولى وقتى كه جهل در برابر علم آشكار شد و به كمك دستگاه گيرندهء فكرى آمد ، التفات و توجّه نسبت به علم هم پيدا مىشود ؛ فهميده مىشود كه او هم موجودى است از موجودات عالم . و لهذا حيوان توجّه به علم خود ندارد زيرا توجّه به جهل خود ندارد .
همچنين است سايه و شخص . اگر بشر هميشه سايهء يك عدّه اشياء را مىديد نه خود آنها را و هيچگاه آن سايهها از نظرش محو نمىشد ، همان سايهها را اشخاص واقعى خيال مىكرد ؛ ولى چون هم شخص را مىبيند و هم سايه را ، مىفهمد كه اين شخص است و آن سايه .
افلاطون عقيدهء فلسفى معروفى دارد كه به نام « مثل افلاطون » معروف است ، مىگويد آنچه در اين جهان است از انواع ، فرعى و ظلّى است از اصلى و حقيقتى كه در جهان ديگر است ؛ او حقيقت است و اينها پرتو ، او شخص است و اينها سايه ، مردم خيال مىكنند اين سايهها حقيقت است . بعد مثلى مىآورد ، مىگويد فرض كنيد يك عدّه مردم از اوّل عمر در غارى محبوس باشند و آنها را طورى در آن غار حبس كنند كه روى آنها به طرف داخل غار و پشتشان به در غار باشد . آفتاب از بيرون غار به داخل بتابد و افرادى از جلو آن غار عبور كنند و سايهء آن افراد و اشخاص كه از جلو غار عبور مىكنند به ديوارى كه در جلو آن محبوسين است ، بيفتد . اين محبوسين قهرا از بيرون بىخبرند و نمىدانند بيرونى هم هست زيرا از اوّل عمر در آنجا به همين صورت حبس بودهاند ، قهراً همان سايههايى را كه در مقابل ديوار مىبينند كه در حركتاند ، اشخاص واقعى مىپندارند و نمىفهمند كه اينها چيزى نيستند ، صرفا نمايشهايى هستند از اشخاص و حقايقى كه در بيرون است .
بشر هم كه در غار طبيعت محبوس است ، افراد و اشخاص اين عالم را حقيقت
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 123
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٢٣