انسان يك كمال و حدّ اقل يك امر نافع محسوب مىگردد .
ولى ميان كار خدا و نتيجهاى كه بر آن مترتّب مىشود رابطهء واقعى و طبيعى برقرار است ، يعنى غايت و نتيجهء هر كار عبارت است از كمال واقعى خود آن كار .
خداوند آفريدهء خود را كه فعل او و كار اوست به سوى كمال خود آن آفريده سوق مىدهد ، آنچنان كه مىبينيم كه هر دانهاى و بذرى به سوى غايت و كمال خويش در حركت است .
مسألهاى كه اكنون طرح مىشود اين است كه دنيا و طبيعت مساوى است با تغيير و دگرگونى و عدم ثبات ، يعنى در طبيعت هر مقصود و غايتى كه در نظر بگيريم خود آن به نوبهء خود ناثابت و تغييرپذير است . به عبارت ديگر ، هر چيز موقّت و پايانپذير است ، همهء مراحل طبيعت « منزل » است و خاصيّت منازل بين راه را دارد ، هيچكدام مقصد نهايى نيست .
اينجاست كه فكر بيهودگى و پوچى در آفرينش براى گروهى پيدا شده است ، مىگويند جهان حكم قافلهاى را دارد كه دائما در حركت است و منزل عوض مىكند و هيچگاه به مقصد واقعى نمىرسد ، هر مقصد به نوبهء خود يك منزل است ، زيرا طبيعت از آن نيز عبور مىكند و آن را پشت سر مىگذارد . بديهى است كه يك حركت و يك سفر آنگاه معنى و مفهوم پيدا مىكند كه يك مقصد واقعى در انتظار باشد ، امّا اگر همهء مقصدها عبارت باشد از منزلها ، و رفتنها رسيدنها نداشته باشد ، اين حركت و اين سفر جز بيهودگيها چيزى نيست . اگر بناست پشت سر هر هستى نيستى باشد و هر آبادى به دنبال خود خرابى بياورد و هر رسيدن براى جا خالى كردن باشد ، پس آنچه بر نظام جهان حاكم است جز سرگشتگى و تكرار مكرّرات چيزى نيست ، پس هستى بر پوچى ايستاده است .
پاسخى كه قرآن مىدهد اين است كه آرى ، اگر تنها طبيعت و دنيا بود و بس ، اگر همهء زادنها براى مردن و همهء روييدنها و سبز و خرّم شدنها براى زرد و خشك و متلاشى شدن و همهء نو شدنها براى كهنه شدن بود ، جاى اين اشكال و شبهه بود ، امّا اين گونه اظهار نظرها دربارهء هستى از « ديد ناقص » سرچشمه مىگيرد ، از آنجا ناشى مىشود كه هستى در قالب محدود دنيا و طبيعت ، محصور فرض شود ، امّا هستى به دنيا و طبيعت محدود و محصور نمىشود ، دنيا « روز اوّل » است ، روز اوّل « روز آخر » به دنبال خود دارد ، دنيا « رفتن » است و آخرت « رسيدن » . على ( عليه السّلام ) مىفرمايد :
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 536
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٣٦