مرگ ، به تمام شخصيّت و واقعيّتش در تحويل مأموران الهى قرار مىگيرد و آنان انسان را دريافت مىكنند . از اين تعبير قرآن مطالب زير استنباط مىشود :
الف . مرگ نيستى و نابودى و فنا نيست ، انتقال از عالمى به عالم ديگر و از نشئهاى به نشئهء ديگر است و حيات انسان به گونهاى ديگر ادامه مىيابد .
ب . آنچه شخصيّت واقعى انسان را تشكيل مىدهد و « من » واقعى او محسوب مىشود ، بدن و جهازات بدنى و هر چه از توابع بدن به شمار مىرود نيست ، زيرا بدن و جهازات بدنى و توابع آنها به جايى تحويل نمىشوند و در همين جهان تدريجا منهدم مىگردند . آن چيزى كه شخصيّت واقعى ما را تشكيل مىدهد و « من » واقعى ما محسوب مىشود ، همان است كه در قرآن از آن به « نفس » و احيانا به روح تعبير شده است .
ج . روح يا نفس انسان كه ملاك شخصيّت واقعى انسان است و جاودانگى انسان به واسطهء جاودانگى اوست از نظر مقام و مرتبهء وجودى در افقى ما فوق افق مادّه و مادّيات قرار گرفته است . روح يا نفس ، هر چند محصول تكامل جوهرى طبيعت است ، امّا طبيعت در اثر تكامل جوهرى كه تبديل به روح يا نفس مىشود ، افق وجودىاش و مرتبه و مقام واقعىاش عوض مىشود و در سطح بالاترى قرار مىگيرد ، يعنى از جنس عالمى ديگر مىشود كه عالم ماوراى طبيعت است . با مرگ ، روح يا نفس به نشئهاى كه از سنخ و نشئهء روح است منتقل مىشود و به تعبير ديگر ، هنگام مرگ ، آن حقيقت ما فوق مادّى بازستانده و تحويل گرفته مىشود .
قرآن كريم در برخى آيات ديگر كه دربارهء خلقت انسان بحث كرده و مربوط به معاد و حيات اخروى نيست ، اين مطلب را گوشزد كرده كه در انسان حقيقتى هست از جنس و سنخ ماوراى جنس آب و گل . دربارهء آدم اوّل مىگويد :
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي
( 1 ) .
از روح خود در او دميدم .
هامش
( 1 ) . حجر / 29 ، و . . .