و بىتفاوت نبودن يك فرهنگ ، ضرورتى نيست كه خاستگاه آن فرهنگ طبقهء محروم و غارت شده باشد ، پنداشتهاند كه يك فرهنگ جامع لزوما بىطرف و بىتفاوت هم هست ، نتوانستهاند تصوّر كنند كه يك مكتب جامع و فرهنگ جامع اگر خاستگاه خدايى داشته باشد و مخاطبش انسان ، يعنى فطرت انسانى انسان باشد ، محال است كه بىطرف و بىتفاوت و غير متعهّد و غير مسئول باشد . آنچه تعهّد و مسئوليّت مىآفريند ، وابستگى به طبقهء محروم نيست ، وابستگى به خدا و وجدان انسانيّت است .
اين يك ريشهء اصلى اشتباه اين آقايان كه در رابطهء اسلام با انقلاب دچار آن شدهاند .
ريشهء اصلى ديگر اين اشتباه را در رابطهء اسلام با جهتگيرى اجتماعىاش بايد جستجو كرد . اين روشنفكران به وضوح مشاهده كردهاند كه در تفسير تاريخى قرآن از نهضتهاى پيامبران ، يك جهتگيرى نيرومند از ناحيهء آنها به سود مستضعفين مشاهده مىشود ، و از طرف ديگر ، اصل « تطابق ميان جهتگيرى و خاستگاه » و به تعبير ديگر اصل « تطابق ميان پايگاه اجتماعى و پايگاه اعتقادى و عملى » كه اصلى ماركسيستى است ، از نظر اين روشنفكران خدشهناپذير تلقّى مىشده و نمىتوانستهاند خلاف آن را تصوّر كنند ، در مجموع چنين به نتيجهگيرى پرداختهاند كه چون قرآن جهتگيرى نهضتهاى مقدّس و پيشبرنده را به وضوح به سود مستضعفين و در جهت تأمين حقوق و آزاديهاى آنها مىداند ، پس از نظر قرآن خاستگاه همهء نهضتهاى مقدّس و پيشبرنده طبقهء محروم و غارت شده و مستضعف بوده است ، پس از نظر قرآن تاريخ هويّت مادّى و اقتصادى دارد و اقتصاد « زير بنا » است .
از آنچه تاكنون گفتهايم روشن شد كه نظر به اينكه قرآن به اصل فطرت قائل است و به منطقى حاكم بر زندگى انسان قائل است كه منطق فطرت بايد ناميده شود و نقطهء مقابل منطق منفعت است كه منطق انسان منحطّ حيوان صفت است ، لهذا اسلام اصل « تطابق خاستگاه و جهتگيرى » و يا « تطابق پايگاه اجتماعى و پايگاه اعتقادى » را نمىپذيرد و آن را اصلى غير انسانى مىشمارد ، يعنى اين تطابق در انسانهاى به انسانيّت نرسيده و تعليم و تربيت انسانى نيافته مصداق دارد كه منطقشان منطق منفعت است نه در انسانهاى تعليم و تربيت يافته و به انسانيّت رسيده كه منطقشان منطق فطرت است .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 465
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٦٥