2 تجديد نظر پايهگذاران
چنان كه مكرّر گفتهايم ماركس بنياد اقتصادى جامعه را « زيربنا » و ساير بنيادها را « روبنا » مىخواند . نفس اين تعبير كافى است كه تبعيّت و وابستگى يك طرفهء ساير بنيادها را بر بنياد اقتصادى روشن نمايد . بعلاوه ماركس در بسيارى از بيانات خود كه در گذشته نقل كرديم تصريح مىكند كه تأثير و وابستگى ، يك طرفه است ، يعنى عوامل اقتصادى عوامل تأثيركننده هستند و ساير شئون اجتماعى متأثّر شونده ، عوامل اقتصادى بالاستقلال عمل مىكنند و عوامل ديگر وابسته هستند .
حقيقت اين است كه خواه آنكه ماركس چنين تصريحى كرده بود يا نكرده بود ، نظريّات خاصّ ماركس در مورد تقدّم مادّه بر روح ، تقدّم نيازهاى مادّى بر نيازهاى معنوى ، تقدّم جامعهشناسى انسان بر روانشناسى او ، تقدّم كار بر انديشه همين نظر را ايجاب مىكرد .
ولى ماركس در بسيارى از نوشتههاى خود مسألهء ديگرى بر اساس منطق ديالكتيك طرح كرده است كه بايد نوعى تجديد نظر و تا حدّى عدول از ماديّت مطلق تاريخ تلقّى شود و آن مسألهء تأثير متقابل است . بنابر اصل تأثير متقابل ، رابطهء علّيت را نبايد يك طرفه تلقّى كرد . همانطور كه « الف » علّت و مؤثّر در « ب » است ، « ب » نيز به نوبهء خود مؤثّر و علّت « الف » است ، بلكه بنابراين اصل ، نوعى همبستگى و تأثير متقابل ميان همهء اجزاى طبيعت و ميان همهء اجزاى جامعه وجود دارد .
من فعلا بحثى ندارم دربارهء اينكه اين اصل ديالكتيكى به اين صورت كه طرح مىشود درست است يا نادرست ، امّا مىگويم بنابراين اصل اساسا طرح اولويّت در رابطهء ميان دو چيز ، خواه مادّه و روح يا كار و انديشه و يا بنياد اقتصادى و ساير بنيادهاى اجتماعى ، بىمعنى است ، زيرا اگر دو چيز هر دو به يكديگر وابسته باشند و نياز وجودى داشته باشند و شرط وجود يكديگر باشند ، اولويّت و تقدّم و زير بنا بودن معنى ندارد .