بيمار روانى درست و حسابى مىشود با همهء عوارض و آثارش .
كار دين و رسالت دين محو غرايز نيست ؛ تعديل و اصلاح و رهبرى و حكومت و تسلّط بر آنهاست . چون غرايز را نمىتوان و نبايد از بين برد ، قهراً در اجتماعاتى كه با نام خدا و دين و مذهب براى نابودى غرايز قيام مىكنند و خداپرستى را با زندگى ، متضاد معرّفى مىكنند ، خود اين معانى و مفاهيم عالى شكست مىخورند و ماترياليسم و ساير مكتبهاى ضدّ خدايى و ضدّ دينى رواج مىگيرد . لهذا بدون ترديد بايد گفت كه زاهدمآبان جاهل هر محيطى - كه بدبختانه در ميان خود ما هم زياد هستند - از عوامل مهمّ گرايش مردم به مادّيگرى مىباشند .
راسل مىگويد تعليمات كليسايى ، بشر را در ميان دو بدبختى و حرمان قرار مىدهد : يا بدبختى دنيا و حرمان از نعمتهاى آن ، و يا بدبختى و حرمان از آخرت و حور و قصور آن . مىگويد از نظر كليسا انسان الزاماً بايد يكى از دو بدبختى را تحمّل كند :
يا به بدبختى دنيا تن دهد و خود را محروم و منزوى نگه دارد و در مقابل در آخرت و جهان ديگر از لذّتها بهرهمند گردد ، يا اگر خواست در دنيا از نعمتها و لذّتها بهرهمند باشد بايد بپذيرد كه در آخرت محروم خواهد ماند .
اوّلين سؤال و ايرادى كه بر اين منطق وارد است از ناحيهء منطق توحيد و خداشناسى است . آخر چرا خدا الزاماً بشر را به تحمّل يكى از دو بدبختى محكوم كرده است ؟ چرا جمع ميان دو خوشبختى ناممكن است ؟ مگر خداوند بخيل است ؟ ! مگر از خزانهء رحمت او كم مىشود ؟ ! چه مانعى دارد خدا ، هم خوشبختى دنيا را براى ما بخواهد و هم خوشبختى آخرت را ؟ اگر خدايى در كار است كه از وجود و قدرت غير متناهى لبريز است ، بايستى سعادت كامل ما را بخواهد ، و اگر سعادت كامل ما را مىخواهد ، هم خوشبختى دنياى ما را مىخواهد و هم خوشبختى آخرت ما را .
برتراند راسل از كسانى است كه اين تعليم كليسايى سخت او را آزار مىداده است و شايد اين تعليم تأثير فراوانى در گرايشهاى ضدّ خدايى و ضدّ دينى او داشته است .
كسانى كه اين فكر را تبليغ كرده و مىكنند ، خيال كردهاند كه علّت اينكه در دين يك سلسله چيزها از قبيل شراب و قمار و زنا و ظلم و غيره نهى شده اين است كه اين امور سعادت و خوشبختى و بهجت مىآورد و دين با خوشى و بهجت مخالف است و خدا خواسته او در دنيا خوشى و سعادت و مسرّت نداشته باشد تا بتواند در آخرت
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 563
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٦٣