هستى است - قطع نظر از هر اعتبار ديگر - ايجاب مىكند استغنا و استقلال از علّت را ؛ امّا نيازمندى به علّت ، و به عبارت ديگر ، اينكه هستى در مرحله و مرتبهاى نيازمند به علّت باشد ، از آن ناشى مىشود كه عين حقيقت هستى نباشد تا از ذات حقّ به صورت يك فيض صدور يابد . لازمهء فيض بودن ، تأخّر و نيازمندى است بلكه به حقيقت ، چيزى جز آن نيست .
از اينجا مىفهميم كه بنا بر اصالت وجود اگر نظر عقل را به حقيقت هستى بدوزيم ، در آنجا بىنيازى و استغنا و اوّليت مىبينيم ، و به عبارت ديگر ، حقيقت هستى مساوى است با وجوب ذاتى ، و به تعبيرى كه هگل را پسند آيد ، وجه معقول حقيقت هستى بىنيازى از علّت است . نياز به علّت از اعتبارى علاوه بر حقيقت هستى پيدا مىشود كه همان تأخّر و محدوديّت است ، و به تعبيرى ديگر ، نياز به علّت عين تأخّر مرتبهء هستى از حقيقت هستى است ، و به تعبيرى متناسب با تعبير هگل ، نياز به علّت وجه غير معقول هستى است .
اين است معنى اينكه مىگويند صدّيقين چون به حقيقت وجود مىنگرند و هستى را قطع نظر از هر قيد و اضافهاى تحت مطالعه قرار مىدهند ، اوّلين چيزى كه كشف مىكنند ذات واجب الوجود و علّت نخستين است ؛ سپس از ذات واجب الوجود به آثار و معلولاتش كه هستى محض نيستند و هستيهاى محدود و توأم با عدماند ، استدلال مىكنند . و اين است معنى اينكه در اين منطق هيچ چيزى واسطهء اثبات ذات حقّ نيست ؛ ذات خدا خود گواه بر وجود خويش است :
« شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ »
( 1 ) .
آفتاب آمد دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رخ متاب
سايهگر از وى نشانى مىدهد * شمس هر دم نور جانى مىدهد
از اينجا معلوم مىشود كه چقدر پوچ است سخن كسى كه مىگويد : فرض علّت نخستين مستلزم تناقض است ، زيرا مستلزم اين است كه يك شىء خودش پايهگذار وجود خودش باشد و خودش قبل از خودش وجود داشته باشد ، و همچنين سخن كسى
هامش
( 1 ) . آل عمران / 18 .