به عنوان آيات الهى ياد مىكند .
و گاهى اين كلمه استعمال مىشود و مراد از آن انكار موجود ماوراى مادّه است ؛ يعنى مكتب انحصار ؛ مكتبى كه هستى و نظام وجود را در انحصار مادّه مىداند و هستى را در چهار چوب آنچه در تغيّر و تبدّل است و در بستر زمان و مكان واقع است محدود و محصور مىكند و آنچه را كه از چهار ديوارى تغيّر و تبدّل و احساس و لمس بشر بيرون است ، منكر است و معدوم و نيست مىپندارد .
اكنون بحث ما پيرامون علل گرايش به اين مكتب يعنى مكتب انحصار است كه چطور شد گروهى از بشر طرفدار انحصار گشتند و به مكتب نفى گراييدند و در صدد انكار خدا برآمده ، بيرون از جهان مادّه را نيست پنداشتند .
آيا انسان بالفطره الهى است يا مادّى ؟
طرح اين بحث به اين كيفيّت كه علل گرايشهاى مادّى چيست ، طبعاً نمودار اين است كه ما مدّعى هستيم انسان بالطّبع نمىبايست گرايش مادّى پيدا كند ؛ مادّيگرى يك جريان مخالف طبيعت و فطرت انسان است و چون بر خلاف اصل است ، بايد به جستجوى علّت آن پرداخت و از سببى كه آن را بر خلاف اصل و قاعده به وجود آورده كاوش نمود . و به عبارت سادهتر ، اعتقاد به خدا حكم سلامت را دارد و گرايش مادّى حكم بيمارى را . هيچگاه از سرّ سلامت نبايد پرسيد ، زيرا سلامت بر طبق مسير و جريان طبيعى نظام خلقت است ؛ امّا اگر ديديم فردى يا جمعيّتى بيمارند ، آنجا بايد پرسيد : چرا اين افراد بيمار شدند ؟ چه موجباتى سبب بيمارى آنها شده است ؟
اين نظر ما درست بر خلاف آن است كه در كتب « تاريخ اديان » معمولًا اظهار نظر مىكنند . نويسندگان آن كتب غالباً به دنبال اين مىگردند كه چرا بشر گرايش دينى پيدا كرد ؟ از نظر ما گرايش دينى نيازى به پرسش ندارد . آن ، كشش فطرت است ، بلكه بايد كاوش كرد كه چرا بشر گرايش به بىدينى پيدا كرد ؟ فعلا نمىخواهيم اين بحث را دنبال كنيم كه آيا دينى بودن يك امر طبيعى است و بىدينى امرى غير طبيعى و يا بر عكس است ؟ زيرا از نظر موضوع بحث اصلى ، ضرورتى نمىبينيم .
البتّه اين مطلب را بايد توجّه داشت كه مقصود اين نيست كه چون گرايش توحيدى يك گرايش فطرى و طبيعى است ، آنگاه كه در سطح تعقّلات علمى و فلسفى