الوهيّت ، مىگويد :
روا باشد انا الحقّ از درختى * چرا نبود روا از نيكبختى
او در اين بيت اشاره دارد به داستان موسى و وادى ايمن و شجرهء طور كه در قرآن آمده موسى از درخت شنيد :
« إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي »
( 1 ) .
حاجى سبزوارى حكيم و عارف بزرگ قرن سيزدهم مىگويد :
موسىيى نيست كه دعوىّ انا الحقّ شنود * ورنه اين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست
از طبقهء عرفا و حكيمان عارف مشرب كه بگذريم ، ديگران غالباً او را مردى شعبدهباز بازدانستهاند كه ادّعاى عرفان و « حلول » مىكرده است . بعضى مانند هجويرى و عطّار به دو شخصيّت به اين نام قائلاند كه اتّفاقا معاصر يكديگر بودهاند : يكى عارف كامل ، ديگرى شعبدهباز .
در ميان مستشرقين غربى ظاهراً هيچ كس به اندازهء ماسينيون دربارهء حلّاج كار نكرده است . ماسينيون ، حلّاج را يك عارف پاك مسلمان و شهيد عرفان مىنامد .
برخى مادّى مسلكان معاصر خواستهاند از حلّاج يك مادّى منكر خدا بسازند كه نه تنها اعتقاد به خدا نداشته است ، به هيچ وجه هم نمىخواسته با ادّعاى حلول خدا در خود ، به خدا رسيدن و خدا شدن خود را تبليغ كند ، بلكه مىخواسته انديشهء انكار خدا را تبليغ نمايد . اين گروه بر خلاف گروه اوّل كه حلّاج را يك عارف و اصل مىدانند و او را مبلّغ انديشهء « وصل » مىشمارند و بر خلاف گروه دوّم كه او را يك دروغزن مىدانند و مبلّغ انديشهء « حلول » مىشمارند و به هر حال هر دو دسته تبليغات حلّاج را بر اساس قبول وجود خداوند تلقّى مىكنند ، او را منكر خدا و مبلّغ انديشهء انكار و نفى خدا مىشمارند . اينها مىگويند حلّاج نمىخواسته براى خود مقامى ، اعمّ از « وصل » يا « حلول » ، اثبات كند ، بلكه فقط مىخواسته خدا را نفى و انكار نمايد .
طبق نظر اين مدّعيان ، حلّاج نه تنها يك ماترياليست تمام عيار بوده ، منطقاً نيز از منطق
هامش
( 1 ) . طه / 14 .