انسان و سرنوشت
هراسانگيز
سرنوشت ! قضا و قدر ! كلمهاى رعبآورتر و هراسانگيزتر از اين دو كلمه ، پردهء گوش بشر را به حركت نياورده است .
هيچ چيز به اندازهء اينكه انسان آزادى خود را از دست رفته و خويشتن را مقهور و محكوم نيرومندتر از خود مشاهده كند و تسلّط مطلق و بىچون و چراى او را بر خود احساس كند ، روح او را فشرده و افسرده نمىسازد .
مىگويند بالاترين نعمتها آزادى است و تلخترين دردها و ناكاميها احساس مقهوريّت است ؛ يعنى اينكه انسان ، شخصيّت خود را لگدكوب شده و آزادى خود را به تاراج رفته ببيند و خود را در برابر ديگرى مانند گوسفند در اختيار چوپان مشاهده كند و خواب و خوراك و موت و حيات خويش را در دست اقتدار او ببيند .
آن « تسليم و رضا » كه از نبودن « چاره » و مقهور ديدن خود « در كف شير نر خونخوارهاى » پيدا شود ، از هر آتشى براى روح آدمى گدازندهتر است .
اين در صورتى است كه انسان خود را مقهور و محكوم انسانى ديگر زورمندتر يا حيوانى قوىپنجهتر از خود مشاهده كند . امّا اگر آن قدرت مسلّط يك قدرت نامرئى و مرموز باشد و تصوّر خلاصى از آن و تسلّط بر آن ، تصوّر امر محال باشد چطور ؟
مسلّما صد درجه بدتر .