تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 854

مساهمون:

ص٨٥٤
پس آشفتگى بايد و ابلهى * كه انگشت بر حرف صنعش نهى
*
نماز من به چه ملت قبول مىافتد * به‌ملتى كه عبادت گناه مىباشد

كشتن عاشق

به پادشاهى گفتند : فلانى عاشق پسر توست او را بكش . شاه گفت : اگر همه‌ى محبان و دشمنان خود را به قتل رسانيم ، ممكن است كسى بر زمين باقى نماند . عطار
بود عين عفو تو عاصى طلب * عرصه‌ى عصيان گرفتم زان سبب چون بستاريت ديدم پرده ساز * هم بدست خود دريدم پرده باز رحمتت را تشنه ديدم آبخواه * آبروى خويش بردم از گناه
گويند
اى وصل تو برتر از تمناى اميد * ناپخته بماند با تو سوداى اميد من در تو كجا رسم كه آنجا كه تويى * نه دست هوس رسيد و نه پاى اميد
گويند
دى كز تو گذشت هيچ ازو ياد مكن * فردا كه نيامداست فرياد مكن بر رفته و بر نامده بنياد مكن * حالى درياب و عمر بر باد مكن

فرصت

برخى گفته‌اند : آنچه از تو فوت شده رفته و آنچه به آن آرزو دارى كجاست ؟ پس فرصتها را بين دو نيستى مغتنم شمار .
مافات مضى و ما سيأتيك فاين * قم فاغتنم الفرصة بين العدمين
همچنين گفته‌اند : گذشته رفت و آينده غايب است . تو را همان ساعتى است كه در آنى .
ما مضى فات والمؤمل غيب * و لك الساعة التى انت فيها
گويند
اى بىخبر اين نفس مجسم هيچ است * وين دايره و سطح مخيم هيچ است درياب كه در نشيمن كون و فساد * وابسته‌ى يك دمى و آن هم هيچ است
گويند
آنكه گفتم با تو خواهم دلبر ديگر گرفت * هم تويى و با تو خواهم عاشقى از سر گرفت