پهلو بس است لوح ونى و بوريا قلم * در شرح رنج شب كه زبى بسترى توراست
دعوى كنى كه پير شدم زير بار دل * برهان مستقيم بر اين دعوى انحناست
هر ظلمتى كه هست ز ناراستى تست * خور را كم است سايه چو در حد استواست
گو تاج و تخت زير و زبر شو كه باك نيست * درويش را كه تاج نمد ، تخت بورياست
آرزو و ثروت
گويند : آرزوها مربوط به اموال است .
ثروت
هر كه ثروتش را حفظ كند ، دو چيز بزرگوار را حفظ كرده و آن دين و آبرو است .
ضرب المَثل
گويند : گاهى اوقات ، ياقوت از رونق مىافتد .
گويند : نيزه را فراموش كردم ، بهخاطرم آوردى .
گفته شده مردى به ديگرى حمله آورد تا او را به قتل رساند . نيزهاى در نزديكى وى بود ولى از ترس ، آن حربه را فراموش كردهبود . حمله كننده به وى گفت : نيزه را به كار نبر ، وى متوجه نيزهاش شد و گفت : مرا ياد نيزهاى انداختى كه آن را فراموش كردهبودم .
گويند : دهان تو مرا به ياد دو الاغ گمشدهى قبيلهام انداخت . اصل اين ضرب المثل اين بودهاست كه دو الاغ از قبيلهاى گم شد ، مردى براى پيدا كردن آنها از قبيله خارج شد و به زنى پوشيه دار و عشوه گرى رسيد . فريفته او شد و الاغها را فراموش كرد . وقتى زن نقابش را برداشت ، چشم مرد به چهرهاى نازيبا و دهانى گشاد افتاد ، و گفت : دهان تو مرا به ياد دو الاغ قبيلهام انداخت .
گويند : تو خرج دعا را دادى . اصل اين مثل اين بود كه عرب گستاخى به دير راهبى رسيد و همراه او و گاهى بيشتر عبادت مىكرد . چند روزى به اين صورت گذشت . روزى صليب طلاى راهب را دزديد و از او اجازه مرخصى خواست . راهب اجازه داد و توشهى راه او را هم به او داد و در خداحافظى به شيوه سابق خود گفت اصحبك الصليب ، يعنى دست صليب