فقر است راحت دو جهان زينهار ازان * ميل غنا مكن كه غنا صورت عناست
عارييتيست هر چه دهد گردش سپهر * عارض بود بياض چو از گرد آسياست
تيريست كج شده كه به آتش بود سزد * آن را كه قد به خدمت همچون خودى دو تاست
نفس ترا خريد حق از بهر بندگى * تصديق اين معامله ان اللَّه اشتر است
ره را ميان خوف و رجا رو كه در خبر * خير الامور اوسطها قول مصطفى است
آزار جو ، عزيز بود لطف جوى خوار * اينست طبع دهر دلت مضطرب چراست
مستلزم ممات بود زهر و قيمتى است * سرمايهى حيات بود آب و كم بهاست
بهر فراغ دل طلب گنج مىكنى * آن گنج را كه مىطلبى كنج انزواست
گردى بديده از ره بيخوابى ار كشى * روشن شود به چشم دلت كانچه توتياست
جوع است و عزلت و سهر و صمت چار ركن * زين چار ركن قصر ولايت قوى بناست
زين چار چاره نيست كسى را كه همتش * در ساحت زمين دل اين طرفه قصر خواست
حاشا كه حال خوش دهدت رو كه كار تو * گه فكر ما يجىء و گهى فكر مامضى است
بگذر زخود كه پر نشده از هواى هو * هر كس كه نى اناى دلش خالى از انااست