بربك هل ضممت اليك ليلى * قبيل الصبح او قبلت فاها
و هل رفث عليك قرون ليلى * رفيف الاقحوانة فى نداها
شوهرش گفت : حال كه سوگند دادى ، آرى . مجنون دو پاره آتش بر دست گرفت و تا پوست دستش نيفتاد آنها را نينداخت . گداختههاى آتش با پوست او بر زمين افتاد . وى در سال هفتاد هجرى از دنيا رفت .
ديگرى نقل كرده نام وى توبة بن الحمير است ، وى عاشق ليلى الاخيليه بوده و در سال هفتاد و پنج از دنيا رفته است . از اشعار اوست كه : اگر فاصلهى من و ليلى سنگهاى سنگين باشد و او بر من سلام كند ، جواب دهم و يا نالهاى از قبر من به او برخورد مىكند .
و لو ان ليلى الاخيليه سلمت * على و دونى جندل و صفايح
لسلمت تسليم البشاشه اوزقا * اليها صدا من جانب القبر صايح
ابن جوزى در صفوة الصفوة مىنويسد : ليلى اخيليه پس از مرگ مجنون ازدواج كرد .
روزى شوهرش با ليلى سر قبر توبه رفت و به ليلى گفت : آيا صاحب اين قبر را مىشناسى ؟
قبر توبه است بر او سلام كن . ليلى گفت : به حال خود باش با توبه كه استخوانهايش پوسيده چكار دارى . شوهرش گفت : مىخواهم حرف او را تكذيب كنم كه گفته اگر ليلى بر من سلام كند و من در قبر باشم پاسخ او را مىدهم . ليلى گفت : السلام عليك يا توبه و رحمة اللَّه و بركاته ، خدا مبارك گرداند آنجا كه تو به سوى آن رفتهاى . ناگهان پرندهاى از قبر خارج شد و به سينه ليلى زد و ليلى در همانجا از دنيا رفت .
زندان حجاج
در تاريخ ابنجوزى از هشام بن حسام آمدهاست كه : تعداد بىگناهان كشته شده بدست حجاج صد و بيست هزار تن بوده ، در زندان وى سى هزار بسر مىبرده كه هيچ كدام مستحق قطع دست ، يا آويختن به دار يا مرگ نبودند .
زندان وى محوطهى بىسقفى بود كه چهار ديوار اطراف آن بود . وقتى زندانيان مىخواستند از سايه ديوارها استفاده كنند ، نگهبانان با سنگ آنان را مىزدند . غذاى آنان آرد جو با مخلوط نمك و خاكستر بود . زندانى در اندك زمانى سياه چهره مىشد . گويند غلامى در آن زندان محبوس شد ، مادرش پس از چند روز پى او آمد و چون او را ديد ، وى را نشناخت و گفت : اين فرزند من نيست ، اين سياه زنگى است . پسرش گفت : نه به خدا مادرم ، و چون نام مادر و مادر بزرگ و نام پدرش را بر زبان آورد ، مادرش فريادى زد و از دنيا رفت .