بود بر دلش دختر آنسان گران * كه صد كوه اندوه بر ديگران
كند سيم و زر وام بهر جهيز * كه سويش شود رغبت شوى تيز
دو صد حيله در خاطر آويزدش * كه تا از دل آن بار برخيزدش
كه ناگه سليمى زتدبير پاك * نهد پا در آن تنگناى هلاك
ز جان پدر گيرد آن بار را * كند طوق جان ، غل ادبار را
يكى شادكانش ز گردن فتاد * يكى خوش كه آن را به گردن نهاد
خرد نام آنكس نه بخرد نهد * كه اين بار بيهوده بر خود نهد
مكن زن و گر زن كنى زينهار * زنى كن برى از همه عيب و عار
چو درّ گرانمايه روشن گهر * صدف وار بر تيرگان بسته در
جمال وى از چشم بيگانه دور * ز نزديكى آشنايان نفور
شاعر عجم
ژاله از نرگس فرو باريد و گل را آب داد * و ز تگرگ روح پرور مالش عناب داد
شيخ آذرى
خوش آنكو جز مى و ساغر نداند * در اين ميخانه بام از در نداند
كسى ذوق از شراب عشق دريافت * كه سر از پا و پا از سر نداند
دلم بالاى او را سرو از آن گفت * كز آن تشبيه بالاتر نداند
*
در كوى وفا اگر درى يافتمى * يا خود بعدم رهگذرى يافتمى
بگريختمى هزار منزل ز وجود * گر سوى عدم راهبرى يافتمى
رفع نياز
نابغه ذبيانى گويد : با تو كارى داشت و چون توجه نكردى . او چون بيمارى كه به عيادت كنندگان مىنگرد ، به تو نگريست .
نظرت اليك لحاجة لم تقضها * نظر المريض الى وجوه العود
عيادت طولانى
كسى به عيادت مريضى رفت و پس از مدتى طولانى كه در كنار او نشسته بود پرسيد :
بيمارى تو چيست ؟ بيمار گفت : عيادت طولانى تو .