تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
رفتار نكنند . طاووس سپس از جا برخاست و فرار كرد .

خمول

به زاهدى گفتند : علت انزواى تو چيست ؟ گفت : خواستم با خدا انس گيرم . * سفيان بن عيينه گويد : در يكى از كوههاى شام ابراهيم ادهم را ديدم و پرسيدم : چرا حكومت خراسان را ترك كردى ؟ گفت : چون زندگى گوارا نداشتم جز در اينجا كه از قله‌اى به قله‌ى ديگر براى حفظ دين فرار مىكنم . * از غروان رقاشى ( قرواشى ) پرسيدند : چرا با دوستانت نشست و برخاست ندارى ؟ گفت : من راحتى خود را در مجالست با كسى مىبينم كه حاجتم را روا سازد . * چون شب مىشد ، فضيل خوشحال بود و مىگفت : با پروردگارم خلوت مىكنم ، و چون صبح مىشد مىگفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
( استرجاعى كه هنگام ديدن مصيبت گفته مىشود ) ، چرا كه از ملاقات با مردم اكراه داشت .

خمول ، همنشين بد

مردى نزديك مالك ابن‌دينار رفت . ديد مالك نشسته و سگى سرش را روى زانوى او گذارده‌است . ناراحت شد و خواست حيوان را دور كند . مالك گفت : رهايش كن ، ضررى به حال تو ندارد ، مرا هم اذيت نمىكند ، از همنشين بد هم بهتر است .

خمول ، دوست

به كسى گفتند : چرا از مردم كناره گرفته‌اى ؟ گفت : ترسيدم دينم را بدزدند . يعنى طبيعت آدمى دزد است و مىتواند آداب بد را از همنشين بد كسب كند .

طلب قرض ، نفرين و دعا

شخصى فاضل به دوستش نامه‌اى نوشت و از وى قرض خواست . دوستش در پاسخ نوشت : من دست تنگ ، بد حال و به شدت گرفتارم . وى جواب داد كه : اگر راست مىگويى ، خدا تو را تكذيب كند ( مشكل تو را بر طرف سازد ) ، و اگر دروغ مىگويى ، خدا تو را تصديق نمايد ( مشكلاتى كه بر شمردى ، بر تو نازل كند ) .
الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 418 | الشيخ البهائي العاملي / على غضنفرى