رفتار نكنند . طاووس سپس از جا برخاست و فرار كرد .
خمول
به زاهدى گفتند : علت انزواى تو چيست ؟ گفت : خواستم با خدا انس گيرم .
* سفيان بن عيينه گويد : در يكى از كوههاى شام ابراهيم ادهم را ديدم و پرسيدم : چرا حكومت خراسان را ترك كردى ؟ گفت : چون زندگى گوارا نداشتم جز در اينجا كه از قلهاى به قلهى ديگر براى حفظ دين فرار مىكنم .
* از غروان رقاشى ( قرواشى ) پرسيدند : چرا با دوستانت نشست و برخاست ندارى ؟ گفت :
من راحتى خود را در مجالست با كسى مىبينم كه حاجتم را روا سازد .
* چون شب مىشد ، فضيل خوشحال بود و مىگفت : با پروردگارم خلوت مىكنم ، و چون صبح مىشد مىگفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
( استرجاعى كه هنگام ديدن مصيبت گفته مىشود ) ، چرا كه از ملاقات با مردم اكراه داشت .
خمول ، همنشين بد
مردى نزديك مالك ابندينار رفت . ديد مالك نشسته و سگى سرش را روى زانوى او گذاردهاست . ناراحت شد و خواست حيوان را دور كند . مالك گفت : رهايش كن ، ضررى به حال تو ندارد ، مرا هم اذيت نمىكند ، از همنشين بد هم بهتر است .
خمول ، دوست
به كسى گفتند : چرا از مردم كناره گرفتهاى ؟ گفت : ترسيدم دينم را بدزدند . يعنى طبيعت آدمى دزد است و مىتواند آداب بد را از همنشين بد كسب كند .
طلب قرض ، نفرين و دعا
شخصى فاضل به دوستش نامهاى نوشت و از وى قرض خواست . دوستش در پاسخ نوشت : من دست تنگ ، بد حال و به شدت گرفتارم . وى جواب داد كه : اگر راست مىگويى ، خدا تو را تكذيب كند ( مشكل تو را بر طرف سازد ) ، و اگر دروغ مىگويى ، خدا تو را تصديق نمايد ( مشكلاتى كه بر شمردى ، بر تو نازل كند ) .