گرفته بود ، نزد مالك نرفتم ، و جز براى نماز خارج نمىشدم . تا اينكه سينهام تنگ شد ، نعلين خود را پوشيدم و عبا بر دوش افكندم و پس از نماز عصر بسوى خانه جعفر بن محمد روان شدم . اجازه خواستم ، غلام گفت : چكار دارى ؟ گفتم : السلام على الشريف ، غلام گفت :
در حال نماز است . همانجا دم در نشستم ، اندكى بيش نگذشت كه خادم خارج شد و گفت بر بركت خدا داخل شو . داخل خانه شدم و بر امام سلام كردم . پاسخم داد و فرمود : بنشين خدا تو را ببخشد . نشستم ، امام سر به زير داشت و پس از مدتى سر برآورد و فرمود : كنيهات چيست ؟ گفتم : ابوعبداللَّه ، فرمود : خدا اين كنيه را براى تو نگهدارد و توفيقت دهد . پرسش تو چيست ؟ عرض كردم از خدا خواستم دل شما را به من مهربان و مرا از دانش شما منتفع گرداند ، مىخواهم خدا دعايم را بپذيرد . امام فرمود : دانش به يادگيرى نيست ، دانش نورى است كه در قلب هر كسى بخواهد قرار مىدهد ، اگر دانش مىخواهى ، حقيقت بندگى را در خود ايجاد كن ، آنچه را فرا گرفتهاى به كار بند ، و از خدا بخواه تا فهم و راستى در تو قرار دهد .
گفتم : اى شريف ، فرمود : بگو اباعبداللَّه ، عرض كردم : اى اباعبداللَّه حقيقت بندگى چيست ؟ فرمود : سه چيز ، خود را مالك آنچه كه خدا به او داده قرار ندهد ، چون بنده چيزى ندارد ، بلكه همه چيز را از خدا مىداند و در راه او صرف مىكند ، دوم آنكه : بنده از خود براى خود تدبيرى نداشتهباشد ، سوم : خود را به فرمانهاى الهى مشغول سازد و از نواهى او دورى گزيند . هركس خود را مالك نداند ، انفاق براى او آسان شود ، اگر تدبير امورش را به خدا سپارد اندوهها براى او سبك شود ، و هرگاه به فرمانهاى الهى مشغول شود به جدال با مردم و فخر رو نمىآورد .
وقتى خدا بندهاش را به اين سه صفت پسنديده اكرام كرد ، دنيا در نظر او بىمقدار شود ، ابليس بر او ظفر نيابد و مردم از آزارش در امان مانند ، دنيا را جمع نكند ، فخر نفروشد ، به مقام ظاهرى مردم چشم ندوزد ، روزگارش به بطالت نگذرد ، اين نخستين درجه تقوى است .
خدا مىفرمايد :
تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ .
« 1 »
گفتم اى ابا عبداللَّه وصيتى بفرماييد . فرمود : در نگهدارى نه چيز به تو توصيه مىكنم ، و آنها سفارشاتى هستند كه به مريدان خودم در راه خدا مىنمايم و از خدا مىخواهم تو را
هامش
( 1 ) - قصص ، 83 .