ناتوان از عدالت وى مأيوس نبود .
شبى ظلمانى كه ستارههااز تيرگى به چشم نمىآمد ، محاسن خود را بهدست گرفته بود و چون مار گزيده به خود مىپيچيد و گريه مىكرد و خطاب به دنيا مىگفت : اى دنيا در پى ديگرى باش و متعرض من نباش . آيا خود را به من عرضه مىكنى و خود را براى من زينت مىدهى ؟
هرگز ، هرگز ! تو را سه طلاقه كردهام كه بازگشتى در آن نيست . عمر تو كوتاه و قدر تو كم ، و زندگى تو ناچيز است .
آه ، آه ، از كمى توشه و طولانى بودن سفر و وحشت راه . معاويه گريست و گفت : خدا اباالحسن را رحمت كند . به خدا چنين بود . سپس رو به من كرد و گفت : نگرانى تو چگونه است اى ضرار ؟ گفتم : مانند نگرانى مادرى كه سر فرزندش را در خانهاش بريدهاند ، اشكش قطع نمىشود و حزن او كاهش نمىيابد .
اين حديث در كتاب كشفاليقين در باب فضائل مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام آمدهاست .
انگشتر طلا
عبداللَّه عباس گويد : پيامبر انگشترى از طلا در دست مردى ديد ، آن را از انگشتش بيرون آورد . يكى به او گفت : انگشترت را بردار ، و از او بهره ديگرى ببر ، آن شخص پاسخ داد : چيزى كه پيامبر دور ريخت ، برنخواهم داشت .
باجى
باجى شاعرى است از دانشمندان اندلس ( اسپانيا ) كه نام او سليمان است ، باجى يكى از روستاهاى اسپانيا است . ابنخلكان در وفيات الاعيان دو بيتى از او نقل كردهاست ، كه مىگويد : وقتى دانش يقين داشتهباشم كه تمام زندگى من بيش از يك ساعت نيست ، چرا به آن بخل نورزم و آن را در مسير صلاح و اطاعت قرار ندهم .
اذا كنت اعلم علماً يقيناً * بان جميع حياتى كساعة
فلم لا اكون ضنينا بها * واجعلها فى صلاح و طاعة
روز خراب
از سخنان منسوب به على عليه السلام اين است : كسىكه روزش را در غير كار نيكى كه بايد انجام مىداد و غير واجبى كه بايد بجا مىآورد و غير شرافتى كه بايد بنا مىكرد و غير ستايشى كه بايد تحصيل مىكرد و غير خوبى كه بايد ايجاد مىكرد ، سپرى كند ؛ روزش از دست رفته