توست هرچند عشق به تو حركت را از من بگيرد . كارهاى ديگران نزد من زشت است ولى كارى كه تو مىكنى نزد من نيك است .
فديتك قد جبلت على هواكا * فنفسى لا تطالبنى سواكا
احبك لا ببعضى بل به كلى * و ان لم يبق حبك لى حراكا
و يقبح من سواك الفعل عندى * و تفعله فيحسن منك ذاكا
آن مرد به ابنجنيد گفت : تو را از آيهاى در قرآن مىپرسم ، و تو از شعر طبرانى پاسخم مىدهى ؟ ابنجنيد گفت : واى بر تو ، تو را پاسخ گفتم اگر دقت كنى .
نظامى
جوانى گفت پيرى را چه تدبير * كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پير نغز گفتار * كه در پيرى تو هم بگريزى از يار
بر آن سركاسمان سيماب ريزد * چو سيماب از همه شادى گريزد
مولوى
سنگ باشد سخت روى و چشم شوخ * مىنترسد از جهانى پر كلوخ
كاين كلوخ از خشت زن يك لخت شد * سنگ از صنع الهى سخت شد
خادم خوب
از صفات نيك خادم اين است كه ، كتمان سر كند ، ضرر نرساند ، كم هزينه باشد ، كم بگويد ، احسان را شكر كند ، شيرين سخن باشد ، با اشاره بفهمد ، عفيف بوده و تن پرور نباشد .
فضل امام على عليه السلام
ضرار بن ضمره مىگويد : پس از كشته شدن على عليه السلام ، بر معاويه داخل شدم . گفت : على را براى من توصيف كن . گفتم : مرا عفو كن ، گفت : بايد او را توصيف كنى . گفتم : حالا كه ناچارم ، مىگويم : به خدا سوگند على مرد دورنگرى بود ، بسيار قوى بود ، سخن او فصل حق و باطل و حكم او عدالت بود ، از تمام اطراف او دانش سرازير و از تمام جوانب او حكمت مىباريد . از دنيا و زيور آن وحشت داشت ، با شب و وحشت آن مأنوس بود ، اشك چشمش بسيار و فكر او زياد بود ، از لباس ، خشن آن را و از غذا ، خشك آن را دوست داشت . بين ما چون يكى از ما بود به پرسش ما جواب مىداد و چون دعوتش مىكرديم مىآمد . به خدا با اينكه ما با او خيلى نزديك بوديم بهخاطر هيبتش توان سخن گفتن با او را نداشتيم . دينداران را احترام و فقيران را به خود نزديك مىكرد . انسان قوى در باطل خود چشم طمع به او نمىدوخت ، و