همنشينى
چنانچه عوام مردم بهخاطر خطاهايشان عذاب مىشوند ، خواص را بهخاطر غفلت عذاب مىنمايند . پس اگر مىخواهى از اهل كمال باشى ، از مجالست با غافلان در هر حالى كه هستى بپرهيز .
سعدى
كم نشين با قوم ارزق پيرهن * يا بكش بر خانمان انگشت نيل
يا مكن با پيل بانان دوستى * يا بنا كن خانهيى در خورد پيل
توجه به خدا
اى فقير ، تصميم تو ضعيف است . نيت تو متزلزل است ، قصد تو آميخته با ريا است . به همين خاطر درى بر تو باز نمىشود و حجابى از تو برداشته نمىشود . و اگر قصد خود را محكم كنى و نيت خود را ثابت نمايى و قصد خود را خالص گردانى ، براى تو در بدون كليد باز مىشود ، چنانچه بر يوسف باز شد . وى آنگاه كه عزمش را محكم و نيتش را خالص گردانيد تا از گناه برهد ، توان فرار از زليخا را يافت .
يوسف وش آنكه زود رود بهر فتح باب * محتاج التفات كليدش نمىكنند
سكوت
اى بىخبر موى سرت سفيد و نفست تنگ شد و تو همواره در سر و صدا و نزاع و جدال هستى ، پس زبانت را باز دار از حرف زيادى كه تو را در قيامت نفعى نرساند .
شد خزان و بلبل از قول پريشان باز ماند * تو همان مردار مرغ بىمحل گويى هنوز
در سوانح آوردهام :
از كتان و سموم بيزارم * باز ميل قلندرى دارم
تكيه بر خوابگاه نقش بس است * بر تنم نقش بوريا هوس است
دلم از قيل و قال گشته ملول * اى خوشا خرقه و خوشا كشكول
گر نباشد اطاق و فرش حرير * كنج مسجد خوش است و كهنه حصير
ور مزعفر مرا رود از ياد * سر نان جوين سلامت باد
لوحش اللَّه ز سينه جوشيها * ياد ايام خرقه پوشيها
كى بود كى كه باز گردم فرد * با دل ريش و سينهى پر درد
دامن افشانده زين سراى مجاز * فارغ از فكرهاى دور و دراز