تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
و چه خوش گفته كه : دل را خوش كن كه بهار رسيده‌است ، رفيق ! دست مرا از جام شراب خالى مگذار كه بلبل مىگويد : عمر گذشت و گذشته باز نيايد .
هذا زمن الربيع عالج كبدى * يا صاح لا تخل من الراح يدى البلبل يتلوا و يقول انتبهوا * العمر مضى و ما مضى لم يعد

آرزو

يكى مىگفت : سخت‌ترين چيزهاآن است كه انسان به آنچه نخواهد برسد ، حكيمى سخن او را شنيد و گفت : سخت‌تر از اين آنست كه آنچه به او نمىرسد را بخواهد .

درخواست عاجزانه

صاحب نعمتى كه فقير شده بود به امير نوشت : نامه‌اى است از جوانمردى كه اميدش او را به سوى تو واداشته ، روزگار دست او را بسته و دوستانش او را رها كرده‌اند ، خويشانش او را واگذاشته و قدمش را به سقوط دانسته ، قلم سر او را به تو بازگو كرده كه اگر قلم با خبر از رنج او شود به گريه خواهد افتاد .
هذا كتاب فتىً له هممٌ * القت اليك رجاء هممهُ قل الزمان يدى عزيمته * وطواه عن اكفائه عدمه و تواكلته ذووا قرابته * و هوت به من حالق قدمه افضى اليك بسرّه قلم * لو كان يعقله بكى قلمه

زن

به سقراط گفته شد : كدام درنده بهتر است . پاسخ داد : زن . حكيمى بر در خانه‌اش نوشته بود : شر به خانه‌ام نيايد ، حكيمى ديگر به او گفت : پس از كجا همسرت به خانه‌ات آيد ؟ يكى از حكيمان گفته است : زن همه‌اش شر است و شر او چاره‌اى از آن نيست . اوحدى
پسرى با پدر بزارى گفت * كه مرا يار شو به همسر و جفت گفت بابا زنا كن و زن نه * پندگير از خلايق از من نه در زنا گر بگيردت عسسى * بهلاكو گرفت چون تو بسى زن بخواهى ترا رهانكند * ور تو بگذاريش چها نكند از من و مادرت نگيرى پند * چند ديدى و چند بينى چند