و چه خوش گفته كه : دل را خوش كن كه بهار رسيدهاست ، رفيق ! دست مرا از جام شراب خالى مگذار كه بلبل مىگويد : عمر گذشت و گذشته باز نيايد .
هذا زمن الربيع عالج كبدى * يا صاح لا تخل من الراح يدى
البلبل يتلوا و يقول انتبهوا * العمر مضى و ما مضى لم يعد
آرزو
يكى مىگفت : سختترين چيزهاآن است كه انسان به آنچه نخواهد برسد ، حكيمى سخن او را شنيد و گفت : سختتر از اين آنست كه آنچه به او نمىرسد را بخواهد .
درخواست عاجزانه
صاحب نعمتى كه فقير شده بود به امير نوشت : نامهاى است از جوانمردى كه اميدش او را به سوى تو واداشته ، روزگار دست او را بسته و دوستانش او را رها كردهاند ، خويشانش او را واگذاشته و قدمش را به سقوط دانسته ، قلم سر او را به تو بازگو كرده كه اگر قلم با خبر از رنج او شود به گريه خواهد افتاد .
هذا كتاب فتىً له هممٌ * القت اليك رجاء هممهُ
قل الزمان يدى عزيمته * وطواه عن اكفائه عدمه
و تواكلته ذووا قرابته * و هوت به من حالق قدمه
افضى اليك بسرّه قلم * لو كان يعقله بكى قلمه
زن
به سقراط گفته شد : كدام درنده بهتر است . پاسخ داد : زن .
حكيمى بر در خانهاش نوشته بود : شر به خانهام نيايد ، حكيمى ديگر به او گفت : پس از كجا همسرت به خانهات آيد ؟
يكى از حكيمان گفته است : زن همهاش شر است و شر او چارهاى از آن نيست .
اوحدى
پسرى با پدر بزارى گفت * كه مرا يار شو به همسر و جفت
گفت بابا زنا كن و زن نه * پندگير از خلايق از من نه
در زنا گر بگيردت عسسى * بهلاكو گرفت چون تو بسى
زن بخواهى ترا رهانكند * ور تو بگذاريش چها نكند
از من و مادرت نگيرى پند * چند ديدى و چند بينى چند