گر حسن بودى در آن صحراى پر كرب و بلا * از غم و سوز برادر واله و شيدا بدى
راوى گويد : « كه با حضرت امام حسين « عليه السلام » از مردان ، يك امام زين العابدين ماند و بس . و او نيز بيمار بود چون پدر را تنها ديد از خيمه بيرون آمد و نيزهاى برداشت امّا از غايت ضعف پاى در پى مىكشيد و از رنجورى بدن مباركش مىلرزيد با چنين حالى روى به ميدان نهاد و چون چشم امام حسين بر وى افتاد ، كه به مصاف مىرود در عقبش به تعجيل روان شد و گفت : اللّه اللّه اى پسر بازگرد كه نسل من به تو باقى مىماند و تو پدر ائمه اهل بيت خواهى بود و نسل تو تا قيامت منقطع نخواهد گشت و من تو را وصىّ خود ساخته عورات را به تو مىگذارم و امانتى كه از جدّ و پدرم مانده به تو مىسپارم اوّل قرآن كه كلام الهى و مجمع حقايق نامتناهى است ، ديگر مصحف حضرت فاطمه و جفر ابيض و جامع و جفر احمر و علم خافت و مزبور و باقى علوم كه غير ائمه اهل بيت را بر آن اطلاع نيست . پس امام زين العابدين را به خيمه درآورد و بنشاند و امانتها به دو سپرده به تقوى و رضاى مولى وصيت كرد . آنگه شهربانو را گفت :
عيبه سلاح مرا بيار . « كه دور جمله گذشت ، و رسيد نوبت ما »
نور الائمه از زبان امام گفته :
اينك آمد نوبت من ، الوداع * الوداع اى عترت من ، الوداع
زود دلهاى شما خواهد شدن * سوزناك از فرقت من ، الوداع
دمبهدم خواهيد چون ابر بهار * گريه كرد از حسرت من ، الوداع
69 . ذكر شجاعت و شهادت امام حسين « عليه السلام »
پس قباى خز مصرى در پوشيد و عمامهء رسول خدا بر سر بست و سپر حمزهء