تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
بر جوانى و جمال وى مىسوخت و مادرش به آه گرم شعله سينه‌سوز برمىافروخت .
از باغ ناز رفتن سروى ، چنين دريغ * گنجى چنين نهفته به زير زمين دريغ
افسوس از آن نهال گلشن كامرانى كه در اوّل نوبهار جوانى به خزان اجل پژمرده شد و دريغا از آن چشمه آب زندگانى كه از هبوب صرصر اجل ، ناگهانى چون نفس زمهرير به باد دى ، افسرده گشت .
دردا كه دل از حادثه غمناك افتاد * در ديده ز سيل اشك خاشاك افتاد
نوباوهء باغ عمر از شاخ اميد * بىآنكه رسيده بود ، بر خاك افتاد

59 . ذكر شهادت قاسم بن امام حسن ( ع ) :

راوى گويد كه : چون قاسم بن حسن « عليه السلام » چهرهء برادر خود را كه گل بوستان ناز بود ، به حار آن حادثه جانگداز . خراشيده ديد ، آه از نهاد او برآمده پيش عمّ بزرگوار خود آمده . گريان و دلى از آتش حسرت بريان و گفت اى سيّد و امام جهان ! مرا ديگر طاقت مفارقت اقربا نمانده است ، و زمانه از سرير بهجتم بر خاك اندوه و مصيبت نشانده است دستورى ده تا كينهء برادر بازجويم و سؤال أهل ضلال را به تيغ زبان سنان جواب گويم امام حسين « عليه السلام » گفت : اى جان عمّ ! تو مرا از برادر يادگارى و در اين صحرا أنيس دل فكارى ، من تو را چگونه اجازت دهم و داغ فراق تو بر سينه پرغم نهم مادر قاسم نيز از خيمه بيرون دويد و دامن قاسم بر دست پيچيده فرياد بركشيد .
اى بدلم گرفته جا ، لطف كن از نظر مرو * مرهم سينه چون توئى ، مرهم ديده هم تو شو
القصّه ، قاسم اجازت حرب نيافت ، و برادران امام حسين « عليه السلام » تهيهء اسباب حرب مىكردند ، قاسم به خيمه درآمده سر به زانوى اندوه نهاد ، ناگاه يادش آمد كه پدرش تعويذى بر بازوى وى بسته بود و فرموده كه در محلّى كه اندوه بسيار و ملال بيشمار بر تو غلبه كند اين تعويذ را باز كن و بر خوان و بدانچه در آنجا نوشته است عمل نماى ، قاسم با خود گفت : تا من بوده‌ام مرا چنين حال نيفتاده و بدينسان ملامتى دست نداده ، بيا تا تعويذ را بخوانم و مضمون آن را بدانم ، پس آن تعويذ را از بازو باز كرد و