از غم و حسرت ياران وفادار دريغ * ترك احباب گرفتند به يك بار دريغ !
با لب تشنه به خون غرقه برفتند افسوس * ما بمانديم به صد حسرت و تيمار دريغ !
ديگر بار شاهزادهء مؤتمن ، اعنى عبد اللّه بن حسن ، دست توكّل در حبل المتين حسبى اللّه استوار كرد . و پاى در ركاب و ما توفيقى الّا باللّه آورده دل از دنيا و ما فيها برداشت و عنان اختيار به قبضهء ارادت آفريدگار بازگذاشت .
روان كرد رخش عنان تاب را * برانگيخت چون آتش آن آب را
و روى به لشكر مخالف آورده ، مبارز طلبيد و هيچ كس را داعيه حرب او نشد و هر چند عمر سعد مبالغه مىكرد كسى سخن او را نمىشنيد . پسر سعد در غضب شده لشكر خود را دشنام مىداد و نفرين مىكرد . يوسف بن الأحجار اسب فرا پيش راند كه يا بن سعد منشور ملك رى تو گرفتهاى ، و علم سپهسالارى تو برافراشتهاى ، چرا خود پيش نمىروى ؟ و ما را نكوهش مىكنى ؟ عمر سعد جواب داد ، كه مرا امير جليل نفرموده كه به خود حرب كنم بلكه اين لشكر را در فرمان من كرده تا ايشان را به حرب فرستم پس تو را فرمان من بايد برد ، نه مرا فرمان تو برو و به اين پسر حرب كن و اگر نه از تو شكايت پيش پسر زياد كنم يوسف بن الاحجار بترسيد و مركب برانگيخته به مصاف عبد اللّه آمد و از گرد راه نيزه حواله سينه عبد اللّه كرد شاهزاده طعنه او را رد كرده نيزهاى بر حلقومش زد كه سر سنان از قفايش آشكارا شد و آن شقّى نگونسار از مركب درافتاد و جان بداد .
پسرش طارق بن يوسف چون حال پدر بدين گونه مشاهده كرد ، روى به مصاف عبد اللّه آورد و زبان به بيهوده گشاده و رسم حيا و ادب بر يك طرف نهاده دشنام مىداد و سخنان ناسزا مىگفت . عبد اللّه را طاقت طاق شد . به نيزه بر طارق حمله كرد و طارق به سبكدستى تيغ براند و نيزه عبد اللّه را بدونيم كرد و خواست كه همان تيغ را بر عبد اللّه فرود آرد ، كه عبد اللّه مركب بتازيد و سر دست او را با تيغ در هوا بگرفت و چنان دستش را برتافت كه استخوان ساعدش درهم شكست و تيغش بيفتاد عبد اللّه بدست ديگر كمرش بگرفت و بهر دو دست از خانه زينش در ربوده چنان بر زمين زد كه همه استخوانهايش خرد شد و اين طارق را ابن عمّى بود نامش مدرك بن سهل ، از كشتن پسر