بر وى حمله كردى او روى بگريز آوردى و هر چند عبد اللّه در عقب او تاختى به دو نرسيدى چه مركب عبد اللّه در آن روزها آب نخورده بود بلكه كاه و جو ، از دور مشاهده نكرده . عبد اللّه از تاختن فرو مانده نيزه از دست بيفكند و تيغ بركشيده بر يك گوشهء ميدان بايستاد و قدامه چون ديد كه عبد اللّه نيزه ندارد به غايت شادمان شده مركب برانگيخت و نيزه حواله سينهء بىكينه آن جناب كرد . عبد اللّه خود را خم داد تا نيزه از او درگذشت ، پس به خانه زين بازآمد و قدامه اسب را بازگردانيده مىخواست كه حمله ديگر بياورد كه عبد اللّه تيغى بر دهان شومش زد كه يك نيمه كلّهاش پرّان شد ، پس دست بزد و كمربند وى گرفته از پشت مركبش در گردانيد و فى الحال بر مركب او سوار شده اسب خويش را به غلام داد و نيزه خود را از زمين در ربوده ، مبارز طلبيد و رجز مىخواند كه ترجمه بعضى از آن ابيات اين است :
امروز ببينم پدر سوخته جان را * پيش شه مظلوم كشم روح و روان را
يا دولت جاويد به آغوش درآرم * در روضه فردوس عروسان جنان را
زان پيش كه با شير به خلوت بنشينم * با خاك برابر كنم اين جمع سگان را
راوى گويد : كه سلامة بن قدامه چون شجاعت عبد اللّه بديد . عمر سعد را گفت اى سپهسالار بدان كه من حرب بسيار كردهام و مبارزان و دليران كارزارى بىشمار ديده به جرأت و شجاعت اين جوان هاشمى كسى به نظر من در نيامده .
سالها لعب نمايد فلك چوگان قدر * تا چنين شاهسوارى سوى ميدان آرد
اما چون سپاه مخالف آن ضرب و حرب مشاهده كردند . همه از وى ترسان و هراسان شده هيچ كس را زهرهء آن نبوده كه به حرب او بيرون رود . عبد اللّه ساعت بايستاد و مبارز در برابرش نيامد از تشنگى بىطاقت شده بر ميمنه لشكر حمله كرد و ميمنه را بر هم زده چندين مرد و مركب را در ورطه هلاك افكند از جمله آنها حمير حميرى از بقيّه خوارج نهروان بود و پسرش كامل بن حمير را به غرقاب مرگ در انداخت . پس ، از ميمنه برگشت و قطرهقطره خون از شمشير وى مىچكيد خود را بر قلب لشكر زد و قريب بيست كس را به قتل رسانيد . و صالح بن نصير را آنجا كشت و از آنجا روى به ميسره