تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
قوم كوفه دليروار مىكوشيدند و لشكر شام در حرب ايشان خيره مىماندند . ابن زياد فرمود كه جنگ ايشان براى محمد كثير و پسر اوست ، سر هر دو را از تن جدا كرده در ميان ايشان افكنند . تا دل‌شكسته شده ترك كارزار كنند . پس آن هر دو سر را از تن جدا كرده ، در معركه افكندند و چون كوفيان آن سرها بديدند ، در رميدند ، و چون شب در آمد از ايشان ديّارى نمانده بود ، پس مختار ديد كه كار از دست بيرون رفت ، بر اسب نشسته به قومى از بنى اعمام خود راه قبيلهء بنى سعد پيش گرفت و سليمان بن صرد خزاعى نيز به محلّهء بنى زيد رفت ، ورقاء بن عازب پناه به محلهء شريح قاضى برد ، كه آن محله شيعه اهل بيت بسيار بود ، اما چون مسلم خبر شهادت محمد كثير و پسرش شنود به غايت ملول و محزون گشته ، به غضب از خانه ايشان بيرون آمده ، سوار شد و راه دروازه مىطلبيد ، كه بيرون رود . ناگه در ميان طلايه پسر زياد افتاد و ايشان دو هزار سوار بودند و سپهسالار ايشان محكم بن طفيل بود ناگاه مسلم را بديدند يكى از وى پرسيد كه تو كيستى ؟ گفت : مردىام از عرب از قبيلهء فزاره مىخواهم كه به ميان قوم خود بازروم ، آن كس گفت بازگرد كه اين نه راه تست ، مسلم بازگشت و چون به دار الربيع رسيد ، ديد كه خالد پسر ابن زياد با دو هزار مرد ايستاده است از آن طرف نيز برگشت . چون به كناسه رسيد . حازم شامى را با دو هزار مرد آنجا بديد ، دليروار بگذشت و روى به بازار درود گران نهاد ، در آن وقت صبح دميده بود و هوا روشن شده ، حارس كناسه مسلم را به ديد ، بر مركبى نشسته و نيزه در دست گرفته و دراعه پوشيده و تيغ قيمتى حمايل كرده ، آثار شجاعت و سطوت ، ازو ظاهر و امارت شوكت و صلابت از سوارى او لايح و باهر .
سوارى همچو برق و باد مىراند * كه باد از رفتن او بازمىماند
چو ديگ از آتش بيداد جوشان * ز باد كينه چون دريا خروشان
حارس را در دل آمد ، كه اين سوار نيست . الّا مسلم بن عقيل فى الحال به در سراى پسر زياد آمد و نعمان حاجب را گفت ، اى امير من مسلم را ديدم ، كه به بازار درودگران مىرفت و روى به دروازهء بصره نهاده بود نعمان با پنجاه سوار بدان جانب روان شد ناگه