كه در زير زمين خانهاى داشت وى را آنجا پنهان كرد و به واسطهء غمّازان اين خبر به پسر زياد رسيد كه مسلم در خانهء محمد كثير است . ابن زياد پسر خود خالد را ، با جمعى فرستاد تا محمد كثير و پسرش را گرفته بيارند و مسلم را در خانهء او بجويند و اگر بيابند به دار الاماره حاضر سازند ، خالد بيامد و به يك ناگاه در سراى ، ابن كثير را فرو كوفت ، او را و پسرش را بدست آورده ، نزد پدر فرستاد و هر چند در آن سراى جست و جو كردند از مسلم نشان نيافتند . اما پسر زياد را چون چشم بر محمد بن كثير افتاد . آغاز سفاهت كرد ، محمّد كثير بانگ بر او زد كه اى پسر زياد من تو را همىشناسم ، پدر تو را به ستم ، بر ابو سفيان بستند ، تو را چه زهرهء آنكه با من سفاهت كنى ؟ ايشان در اين سخن بودند كه از هر گوشهء شهر كوفه آواز كوس حربى و نالهء ناى رزمى ، مىآمد و آنچنان بود كه قوم و قبيلهء محمد كثير بسيار بودند ، چون شنودند كه ابن زياد او را و پسرش را گرفته ، همه در سلاح شدند و قريب ده هزار كس روى به كوشك نهادند و غوغاى عام با ايشان يار شد و گذر بر پسر زياد تنگ آمد ، بفرمود تا محمد كثير و پسرش را بر بام كوشك بردند و بدان مردم نمودند و خيال مردم آن بود كه مگر ايشان را كشتهاند چون ايشان را زنده و سلامت ديدند ، دست از جنگ بازداشتند و محمد كثير را اجازت شد كه بيرون آيد و پسر را آنجا بگذارد و مردم را تشكين دهد . محمد كثير بيرون آمد و قوم خود را بازگردانيد و به منزل خويش آمده ، از مسلم خبر گرفت ، پس به شب سليمان بن صرد خزاعى و مختار بن ابى عبيده و ورقاء بن عازب و جمعى از مهتران كوفه ، پيش وى آمدند . و گفتند : اى بزرگ دين ! فردا پسرت را از كوشك بيرون آر ، تا مسلم را برداريم و از كوفه بيرون رفته ، در قبائل عرب بگرديم و لشكر عظيم جمع كرده به ملازمت امام حسين رويم و به اتّفاق وى كمر حرب دشمنان بر ميان جد و جهد بنديم . بر اين اتّفاق كردند ، قضا را اول بامداد بود ، كه عامر بن طفيل با ده هزار مردم از شام آمده به ابن زياد پيوست و او بدان لشكر استظهار تمام يافته ، محمد كثير را طلبيد و ملازمان خود را فرمود تا همه سلاح پوشيدند و محمد كثير روى به دار الاماره نهاد و قوم اوه با غوغاى عام ، سى چهل هزار مرد گرداگرد قصر را فرود گرفتند و چون محمد كثير بيامد پسر زياد
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 282
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٢٨٢