تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
بىگناه را به جاى گنهكار بگيرم و حاضر را به عوض غايب ، عقوبت كنم . اى مردمان بر خود ببخشائيد و بر عيال و اطفال خود رحم كنيد . كوفيان كه اين كلمات شنودند ، خوفى عظيم و هراسى بزرگ بر دلهاى ايشان مستولى شد . و بنا بر عادت قديم خود رسم بيوفائى پيش آوردند ، و از خدا و رسول او شرم ناداشته ، عهد و پيمان را ناكرده و انواع سوگندان را ناخورده انگاشتند ، و روى به منازل خود آورده ، مسلم را تنها گذاشتند . هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه همه برفتند و با مسلم سى كس و به روايتى ده كس مانده بود . پس مسلم بازگشت و براى اداى نماز به مسجد درآمد و چون نماز گزارده از مسجد بيرون آمد ، آن جماعت نيز رفته بودند . مسلم حيران بماند و گفت : اين چه حالست كه من مشاهده مىكنم و اين چه صورت است كه معاينه مىبينيم ، دوستان را چه شد كه از راه برتافتند و به قدم بيوفائى در راه غدر و بىمروّتى شتافتند ! اى دريغ ! كه كوفيان از روش راستى به هزار مرحله دورند و از سلوك منهج مهر و وفا به همه روى ملول و نفور .
اندر اول خودنمائى مىكنند * و اندر آخر بيوفائى مىكنند
چون چنين جلدند در بيگانگى * پس چرا آن آشنائى مىكنند
پس ، مسلم سوار شد بدان نيت كه از كوفه بيرون رود ، ناگاه سعيد بن احنف بن قيس به وى رسيد و گفت ايّها السيّد به كجا مىروى ؟ گفت : از كوفه بيرون مىروم ، تا در جائى استقامت كنم . باشد كه جمعى از بيعتيان به من پيوندند . سعيد بن احنف گفت زينهار زينهار كه همهء دروازه‌ها را فرو گرفته‌اند و راهداران بر سر راهها نشسته ، تو را مىطلبند . مسلم گفت : پس چگونه كنم ؟ گفت : همراه من بيا تا تو را جائى برم ، كه در پناه گيرند . پس مسلم را بياورد تا بر در سراى محمد كثير و او را آواز داد كه اينك مسلم بن عقيل را آوردم ، محمد كثير پاى برهنه بيرون دويد دست و پاى مسلم را ببوسيد و گفت اين چه دولت بود كه مرا دست داد و اين چه سعادت است كه روى به منزل نهاد .
گذر فتاد به سر وقت كشتگان غمت * هزار جان گرامى فداى هر قدمت
فكند سر و قدت بر من از كرم سايه * مباد از سر من دور سايهء كرمت
پس محمد كثير مسلم را به خانه درآورد و در منزل شايسته بنشاند و اصحّ آنست ،