تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
بيرون كشم يا خود را فداى او كنى . پس به فرمود تا تازيانه و عقابين بياوردند و جامه از تن وى برون كردند و هانى هشتاد و نه‌ساله بود ، به صحبت رسول خداى ( صلى اللّه عليه و آله ) رسيده . و مدّتها با علىّ مرتضى مصاحب بوده و او را بر عقابين كشيدند . و گفتند مسلم را بيار تا بازرهى ، هانى جواب داد كه به خداى كه ، اگر هر عقوبتى كه از آن بدتر نباشد با من بكنى و مسلم در زير قدم من باشد قدم از وى برندارم ، و او را به تو نشان ندهم . تو ندانسته‌اى كه ما روز اول كه قدم در راه محبّت اهل بيت رسول اللّه « صلى اللّه عليه و آله » نهاده‌ايم ، محنتهاى عالم را با خود قرار داده‌ايم و جانهاى خود را به رسم نثار بر طبق اخلاص نهاده .
ما به رسوائى علم روزى كه مىافراشتيم * بر سر كوى تو اوّل ماتم خود داشتيم
پسر زياد گفت تا او را پانصد تازيانه بزدند . و هانى بيهوش شد ، ما درخواست كردند كه اين پير بزرگوار از اصحاب سيّد مختار « صلى اللّه عليه و آله » است . بفرماى تا او را از عقابين فرود آرند . پسر زياد بفرمود تا او را فرو گرفتند و فى الحال به رحمت خداى پيوست . و روايتى آن است ، كه او را بر سر بازار برده ، گردن زدند و تنش را بر دار كرده ، سرش را پيش ابن زياد بردند اما چون اين خبر به مسلم رسيد ، عرق غضبش در حركت آمده ، هر دو پسر خود را به خانهء شريح قاضى فرستاد . و ملازمان را فرمود ، تا ندا كردند كه اى دوستداران اهل بيت ! همه جمع شويد قريب بيست هزار مرد مسلّح و مكمل مجتمع شدند و مسلم سوار شده ، آن جماعت در ركاب دولت او روان گشتند : و روى به قصر امارت نهادند پسر زياد با طايفه‌اى از اشراف كوفه كه در مجلس با او بودند و با جماعتى از ملازمان و لشكريان كه داشت ، در كوشك متحصّن شدند ، و مسلم با لشكر خود گرداگرد قصر درآمده ، بين الفريقين جنگ و جدال دست داد و نزديك بدان رسيد كه قصر را بگيرند ، ابن زياد بترسيد و حكم كرد تا رؤساى كوفه مثل كثير بن شهاب و محمد اشعث و شمر بن ذى الجوشن و شبث بن ربعى ، به بام كوشك برآمده اهل كوفه را تخويف كردند . كثير گفت : اى كوفيان واى بر شما ! اينك لشكر شام دم‌به‌دم شام مىرسند و امير سوگند مىخورد ، كه اگر همچنين بر محاربه خود ثابت باشيد روزى كه دست يابم ،
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 280 | ملا حسين كاشفى سبزوارى