حسرت كه بر جگر آدميان مىنهى و اين همه شربت تلخ كه به عالميان مىچشانى هرگز بر كسى رحم مىكنى ؟ عزرائيل گفت اى پيغمبر ! خداى تعالى رحم را از دل من نزع كرده است مرا در قبض روح بر هيچكس رحم نيست الّا بر آن غريب ممتحن جدا مانده از شهر و وطن آن ساعت كه خواهم امانت روح از وى استرداد كنم و پنجهء مطالبهء در دامن جانش زنم آن بيچاره نداند كه چه در پيش وى آمده از چپ و راست نظر كند نه زن بيند نه فرزند ، نه خويش مشاهده نمايد نه پيوند ، پدر و مادرى نه كه با ايشان غم دل گويد برادر و خواهرى نى كه با ايشان سر ضمير خود در ميان نهد نه يار مشفقى كه يتيم خود را به دو سفارش نمايد و نه دوست مهربانى كه وصيّتى به جاى آرد در آن ساعت آب حسرت در ديده وى بگردد و قطرهاى چند باران ندامت از سحاب چشم وى بچكد مرا در اين حالت بر او رحم آيد و روح او را از تن او با مدارا قبض كنم . »
هر شب برود ز سينهء آرام غريب * وز شربت غم تلخ ، شود كام غريب
گويند كه از مرگ بتر نيست غمى * شك نيست كز آن بتر بود شام غريب
القصّه چون انصار شنيدند كه حضرت پيغمبر فرمود : كه حمزه در اين شهر گريندگان ندارد به خانههاى خويش رفتند و زنان خود گفتند اوّل به خانهء حمزه عم رسول اللّه رويد و بر وى بگرييد بعد از آن به خانهء خويش بازآئيد و بر كشتگان خود بگرييد زنان انصار همه به خانهء حمزه آمدند و تا قريب نيمشب بر او مىگريستند و سيّد عالم ( صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به خواب رفته بود چون بيدار شد آواز گريهء زنان از خانهء حمزه شنيد پرسيد كه اين چه آواز است ؟ گفتند زنان انصارند كه بر عمّ تو مىگريند آن حضرت فرمود كه خداى خشنود باد از شما و اولاد شما و اولاد اولاد شما .
اى عزيز در قضيه كربلا ملاحظه كن كه حسين و اولاد و اصحاب او غريب بودند و در آن باديه كس نبود كه بر ايشان بگريد لا جرم آسمان بر ايشان به گريست .
و امام محى السّنه « 1 » در تفسير معالم التنزيل از سدّى رحمه اللّه نقل كرده كه : « چون
هامش
( 1 ) - حسين بن مسعود فراء بغوى از علماى شافعى است در سال 516 درگذشت .