مردمان ندانستند الّا آنكه ما در ميان آسمان و زمين آوازى بلند مىشنيديم كه آمين مىگفتند و هيچ كس را نمىديديم . چون فارغ شد ، فرمود : ردا باز كنيد . باز كردند ، دست وى چنان درست شده بود كه گويى هرگز نبريدهاند .
معجزهء ديگر : روايت كرد به اسناد متّصل از محمّد بن ابى بكر كه گفت : امام حسن - عليه السّلام - رنجور بود . از امير انار خواست . امير دست مبارك سوى ستون مسجد برد و دعايى بگفت . شاخ « 1 » از آن ستون بيرون آمد ، چهار انار بر آنجا بود . وى دو از آن به حسن داد و دو از آن به حسين و فرمود : اين از ميوههاى بهشت است .
گفتم : يا امير المؤمنين ؛ تو بر آن قادرى ؟ فرمود : آخر نه منم قسيم بهشت و دوزخ ميان امّت محمّد - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ؟
معجزهء ديگر : روايت كرد به اسناد متّصل از على تمّار به اسناد مرفوع تا به امير المؤمنين - عليه السّلام - كه وى با بعضى از اصحاب خود در مسجد كوفه نشسته بود ، مردى وى را گفت : يا امير المؤمنين ؛ پدر و مادرم فداى تو باد ؛ من تعجّب مىكنم از اين دنيا كه در دست قوم است و نزديك شما نيست . امير فرمود :
اى مرد ؛ تو [ 39 - پ ] مىپندارى كه ما دنيا مىخواهيم و به ما نمىدهند ؟ ! آنگه مشتى خاك برگرفت و در دست وى همه گوهر شد . گفت : اين چيست ؟ فرمود : اين نيكوترين جواهر است . فرمود : اگر خواستمى چنان بودى ليكن نمىخواهم و از دست بينداخت ، همچنان شد كه بود .
معجزهء ديگر : روايت است از على بن ابى حمزه از على بن الحسين از پدرش - عليهما السّلام - كه گفت : امير المؤمنين ندا در داد كه هر كه را نزديك رسول خداى وعدهاى است يا وامى در ذمّت وى است گو به نزديك من آى . پس هر كه نزديك وى مىآمد و وعده يا وامى طلب مىداشت ، امير المؤمنين - عليه السّلام - مصلّى بر مىگرفت . آن چيز در زير مصلّى مىيافت . پس عمر ، ابو بكر را گفت : اگر تو نيز همچنين كنى و ندا در دهى كه وى مىدهد ، تو نيز همچنان يا بى كه وى مىيابد . زيرا
هامش
( 1 ) . ق : دو شاخ .