مىدانم . گفت : مرا اين [ گرفتارى بس ] « 1 » نيست كه تو بر من استهزا مىكنى ؟ كاظم - عليه السّلام - نزديك درازگوش گوش شد و دعايى كرد كه من آن نشنيدم و چوبى آنجا انداخته بود ، برگرفت [ 121 - رو ] و بدان خر زد و بانگ بر خر زد ، در حال درازگوش برجست ، درست و سلامت [ و بر پاى خاست ] « 2 » . پس كاظم گفت : يا مغربى ؛ اينجا استهزا مىبينى ؟ برو تا به اصحاب رسى و ما برفتيم .
على بن حمزه گفت : روزى در مكّه به سر چاه زمزم ايستاده بودم . آن مرد را ديدم . چون مرا ديد ، پيش من آمد و دستم را ببوسيد و شادان و خندان بود . گفتم :
حال درازگوش گوش تو چون است ؟ گفت : به خداى كه درست و بسلامت است .
نمىدانم كه آن مرد از كجا بود كه خداى تعالى به واسطهء او بر من منّت نهاد و خرم را زنده گردانيد پس از آنكه مرده بود ؟ گفتم : تو به مراد و حاجت خود رسيدى ، از چيزى مپرس كه به معرفت آن نرسى .
معجزهء ديگر : روايت كردهاند كه شقيق بن ابراهيم البلخى گفت : من به حج مىرفتم ، به قادسيه فرود آمدم و در مردمان نظاره مىكردم به زينتى كه داشتند و بسيارى كه بودند . جوانى ديدم نيكو روى گندمگون و جامهاى از صوف پوشيده و گليمى به خود گرفته و تنها نشسته . با خودم گفتم : اين از صوفيان است ، مىخواهد كه بار خود بر مردمان نهد . به خداى كه پيش وى شوم و وى را ملامت كنم . پس چون به نزديك وى شدم ، در من نگريست و گفت : يا شقيق :
« اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ . »
« 3 » « از بيشتر ظن دور باشيد كه بعضى از ظن گناه است » ، آنگه برفت . با خود گفتم : آنچه درون من بود ، وى بگفت . اين نيست [ 121 - پ ] مگر بندهء صالح . از چشمم غايب شد . چون به واقصه « 4 » فرود آمديم ، وى را ديديم كه نماز مىكرد و اعضاى وى مضطرب بود و اشك به رويش مىرفت . گفتم : پيش وى شوم و از وى بحلّى خواهم . پس صبر كردم تا بنشست . روى به دو نهادم . وى گفت : يا شقيق بر خوان : « و انّى لغفّار لمن تاب . . . » « 5 » من آمرزيدهام كسى را كه توبه كرد . گفتم :
هامش
( 1 ) . ق : ندارد .
( 2 ) . ق : ندارد .
( 3 ) . حجرات : 12 .
( 4 ) . م : واقفيه . درست ، واقصه است . ر . ك : معجم البلدان ، ج 5 ، ص 353 - 354 .
( 5 ) . طه : 82 .