تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1651

مساهمون:

ص١٦٥١
سمت سپاه موج كه طوفانْ غرورها * لبريز سايهء مرد كه سمت ستورها
اين سو كه تيغ‌ها به عطش يال مىزنند * هفتاد و دو فرشته نفس بال مىزنند
آن سو كه در كوير سراب ايستاده‌اند * از سى هزار بيش به چندين قلاده‌اند
اينك منم كه شعله نفس در گدازه‌ام * اينك منم كه راوى اين خون تازه‌ام
بشنو كه نابرابرى و جنگ قصّه نيست * بشنو كه شيشه طاقتى و سنگ قصّه نيست
در نبض خاك گرچه تبِ دشنه مىتپيد * ظهرى غريب بود كه گل ، تشنه مىتپيد
خون بود و خلسه بود و نماز و نياز بود * هفت آسمان براى عروج كه باز بود
ديدم كنار علقمه ماه تمام را * چون موج در خروش صلابت امام را
باران تير را چو سپر ايستاده بود * چون نخل در هجوم تبر ايستاده بود
هرچند داغدار پسر بود ، تازه بود * چشم انتظار زخم دگر بود ، تازه بود
گويى كه عمر عشق به آخر رسيده بود * نوبت به يادگارِ برادر رسيده بود
قاسم چو تيغ ، تشنه برون از نيام زد * لب‌هاى خشك بوسه به دست امام زد
خون پرده بست چشم عزيز سوار را * در كف گرفت هيمنه‌ى ذو الفقار را
مهميز گُرده كوه به سمندى سپيد شد * اهل حرم ز آمدنش نااميد شد
آن سرو تازه رُسته كه حيدر تبار بود * از بوستان سبز حسن يادگار بود
* * *

غريبه :

چقدر آشنا مىنمايى غريبه ! * بگو از كجا ، از كجايى غريبه ؟ !
در اين شهر و اين شب چه بىسر پناهى * ندارى مگر آشنايى غريبه ؟ !
دل نخل‌ها تازه شد از عبورت * مگر تو ولّى خدايى غريبه ؟ !
تن شهر ، بوى ترا مىدهد آى * تو جان كدام آشنايى غريبه ؟ !
تو در آسمان نگاهت چه دارى * كه كردى دلم را هوايى ، غريبه ؟ !
غبار كدامين سفر بر تو مانده‌ست * كه گرد از دلم مىزدايى غريبه ؟ !
به كار كه بستى گره چفيه‌ات را * كه از كار من مىگشايى غريبه ؟ !
ترا مىشناسم ، تو را مىشناسم * تو همرنگ خون خدايى غريبه ؟ !
كمينگاه ديواست اين شهر ، اين شب * مگر در دل من در آيى غريبه ؟ !
تو رفتى و مانده‌ست در كوچه‌ى شهر * نشان از توام ردّ پايى غريبه ؟ ! « 1 »
هامش
( 1 ) - شعر خطاب به مسلم بن عقيل است .